معنی زعبل
6 بازدید
[ ] (ع مص) راه رفتن با غرور و جاه طلبی. (از دزی ج ۱ ص ۵۹۱). || زعبر و غالباً زعبل. تاب خوردن، تلوتلو خوردن در راه رفتن. (از دزی ایضاً). رجوع به زعبر شود.[ زَ بَ ] (ع ص، اِ) هر آنکه هرچه خورد نگوارد او را و شکم کلان می شود و گردن باریک. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به زعبلة شود. || مار بزرگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). افعی. (اقرب الموارد) || آفتاب پرست. || مادر یا زن گول. || درخت پنبه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - ثکلته الزّعبل؛ ای امه الحمقاء. (ناظم الاطباء).[ زَ بَ ] (اِخ) محدثی است که ابوقدامة حارث بن عبید از وی روایت می کند. (منتهی الارب).[ زَ بَ ] (اِخ) ابن ولید شامی و فاطمه بنت زعبل روایت حدیث دارند. (منتهی الارب).[ زَ بَ ] (اِخ) موضعی نزدیک مدینه. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «زعبل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بل» برای سرودن شعر