معنی زرد گشتن
7 بازدید
[ زَ گَ تَ ] (مص مرکب) زرد شدن. افسرده و رنگ پریده گشتن. زردگونه شدن از درد و غم و جز آن : آبی مگر چو من ز غم عشق زرد گشت وز شاخ همچو چوک بیاویخت خویشتن. بهرامی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). همه زرد گشتند و پرچین به روی کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی.فردوسی. لعل پیازکی رخ من بود زرد گشت اشکم ز درد اوست چو لعل پیازکی. لؤلؤیی (از لغت فرس اسدی). شهرشهر و خانه خانه قصه کرد نی رگش جنبید و نی رخ گشت زرد. مولوی. - زرد برگشتن روز؛ زرد گشتن روز. نزدیک غروب فرارسیدن : بر این گونه تا روز برگشت زرد برآورد شب چادر لاجورد.فردوسی. - زرد گشتن آفتاب؛ زرد شدن آفتاب و خورشید، غروب آن : همی بود تا زرد گشت آفتاب نشست از بر بارهٔ زودیاب.فردوسی. - زرد گشتن خورشید؛ زرد گشتن آفتاب : بدین گونه تا گشت خورشید زرد هوا پر ز گرد و زمین پر ز مرد.فردوسی. رجوع به زرد شدن و زرد و دیگر ترکیبهای آن شود.
کلمات همقافیه با «زرد گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر