معنی زردرو
7 بازدید
[ زَ ] (ص مرکب) زردروی. زردرخ. (فرهنگ فارسی معین). زردگونه. که رخساری زرد رنگ دارد بی علتی : اهواز شهری است سخت خرم و اندر خوزستان شهری نیست از آن خرم تر با نعمت های بسیار و نهادی نیکوی و مردمانی زردرو. (حدود العالم). || خزان زده در صفت باغ و درختان : مرا رفیقی امروز گفت خانه بساز که باغ تیره شد و زردروی و بی دیدار. فرخی. || شرمندهٔ ناتوان و بیمارگونه. دل شکسته و غمگین. منفعل از خجلت یا ترس یا اندوه و خشم. زار و نزار از بیماری : سپه شد شکسته دل و زردروی برآمد ز آوردگه گفتگوی.فردوسی. چو بشنید بهرام و شد زردروی نگه کرد خرادبرزین بدوی.فردوسی. زواره بیامد به نزدیک اوی ورا دید تیره دل و زردروی.فردوسی. ده تن از تو، زردروی و بینوا خسبد همی تا به گلگون می تو روی خویش را گلگون کنی. ناصرخسرو. سپیدکار سیه دل، سپهر سبزنمای کبودسینه و سرخ اشک و زردرویم کرد. خاقانی. عصای کلیمند بسیارخوار به ظاهر چنین زردروی و نزار. سعدی (بوستان). نرفتم به محرومی از هیچ کوی چرا از در حق شوم زردروی. سعدی (بوستان). رجوع به زرد و دیگر ترکیبهای آن شود. || کنایه از آفتاب. (فرهنگ فارسی معین). آفتاب. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «زردرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر