معنی زردرخ
8 بازدید
[ زَ رُ ] (ص مرکب) آنکه صورتش زردرنگ و پریده باشد. (فرهنگ فارسی معین). || کنایه از شرمنده و منفعل باشد. (برهان) (انجمن آرا) (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). خجل و منفعل (آنندراج): خوشطبعم از عطات ولی زردرخ ز شرم حلوا به خوان خواجه مزعفر نکوتر است. خاقانی. || کنایه از ترسنده و ترسناک هم هست. (برهان) (ناظم الاطباء). ترسان. هراسان. (آنندراج) (از فرهنگ فارسی معین). || کنایه از عاشق. (غیاث اللغات).
کلمات همقافیه با «زردرخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رخ» برای سرودن شعر