معنی زر
19 بازدید
[ زِ ] (اِ) ازگیل. (در طوالش). رجوع به ازگیل شود. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به جنگل شناسی ساعی ج ۲ ص ۲۳۵ شود.[ زَرر ] (ع مص) گویک بستن پیراهن را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). افکندن یا انداختن یا بستن دگمه و گویک گریبان. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || راندن. (تاج المصادر بیهقی) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). راندن و دور کردن سپاه را با شمشیر. (ناظم الاطباء). || نیزه زدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || موی برکندن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). برکندن پشم و مانند آن را. (ناظم الاطباء). || دندان گرفتن. (تاج المصادر بیهقی). گزیدن به دندان. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || تنگ کردن هر دو چشم. || سخت گرد آوردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نگریستن یا حرکت دادن متاع را. (منتهی الارب) (آنندراج). تکان دادن متاع را. (ناظم الاطباء). نگریستن متاع را. (از اقرب الموارد). والفعل من نصر. (منتهی الارب). || زیاد شدن عقل. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زیاد شدن عقل و تجارب مرد. (از اقرب الموارد). || (از باب سمع) زبر دستی کردن و تعدی کردن فلان بر خصم خود. (ناظم الاطباء). تعدی کردن بر خصم. (از اقرب الموارد). || عاقل گردیدن زید پس از آنکه حماقت داشت. (ناظم الاطباء). عاقل شدن بعد گولی و حمق. (از اقرب الموارد).[ زَ ] (اِخ) نام پدر رستم. (اوبهی). بمعنی زال که پدر رستم بود. (غیاث اللغات). لقب پدر رستم. (فرهنگ رشیدی): چو زال زر این داستانها بگفت تهمتن زمین را بمژگان برفت.فردوسی. یکی آفرین خواند بر زال زر که ای پهلوان جهان سربسر.فردوسی. میان بتکده استاده و سلیح بدست چو روز جنگ میان مصاف رستم زر. فرخی. خنجر بیست منی گرزهٔ پنجاه منی کس چنو کار نبسته ست بجز رستم زر. فرخی. نیاید آنچه ز نوک قلم پدید آید ز تیغ و خنجر افراسیاب و رستم زر.فرخی. گاه برهان کفایت نی زرین تن او بهم اندرشکند نیزهٔ زال زر سام. سوزنی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ زِرر ] (ع اِ) گویک گریبان و جز آن. ج، ازرار و زرور. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و فی المثل: الزم من زر لعروة. (اقرب الموارد). || تخم مرغ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بیضه. تخم. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): زرالحجلة؛ تخم کبک. (دمیری ج ۱ ص ۲۰۶، یادداشت ایضاً). || استخوانکی است زیر قلب و آن عماد و قوام اوست. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مغاکچه ای که در آن کنارهٔ شانه از سر بازو می گردد. (منتهی الارب) (آنندراج). مغاکچه ای در استخوان کتف که سر بازو در آن می گردد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کنارهٔ سرسرین که در مغاکچه است. (منتهی الارب) (آنندراج). مغاکچهٔ ورک که در آن سر استخوان ران می گردد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || چوبی است از چوبهای خیمه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || تیزی تیغ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). حد شمشیر. (از اقرب الموارد). || گویند: انه لزرمن ازرارها؛ یعنی او نیکو چرانندهٔ شتران است. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || زرالدین؛ قوام دین. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || گویند: هو زرمال؛ یعنی او ماهر و داناست به مصلحت شتران. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || گویند: جاء فلان بزره؛ یعنی او به تن خویش آمد. (از اقرب الموارد). و منه: اعطانی الشی ءَ بزرّهِ؛ کما تقول برّمته. (اقرب الموارد). || زرالورد؛ غنچهٔ گل یا ثمر آن است یا چیزی است که بعد از ریختن برگ گل باقی ماند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).[ زِرر ] (اِخ) نام یکی از دو ستارهٔ هنعه. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ ] (اِخ) دهی است از دهستان جاسب که در بخش دلیجان شهرستان محلات، واقع است و ۶۱۲ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ زِرر ] (اِخ) ابن حبیش بن حباشة اوس اسدی. ابومریم که بسال ۸۳ هـ . ق. درگذشت، از تابعان بود. رجوع به ابومریم در همین لغت نامه و اعلام زرکلی شود.غ
کلمات همقافیه با «زر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زر» برای سرودن شعر