معنی زدودن

معنی زدودن

7 بازدید
[ زِ / زُ دو دَ ] (مص) بمعنی ازاله کردن و پاک ساختن باشد عموماً، چنانکه دل را از غم و آئینه و شمشیر و امثال آن را از زنگ و اعضاء را از چرک و ملک را از فتنه. (برهان) (از ناظم الاطباء). زنگ از چیزی دور کردن و صاف و روشن کردن آئینه و تیغ و غیره... در برهان و جهانگیری به کسر اول و ضم ثانی و در سراج اللغات بکسر اول و ضم اول هر دو صحیح گفته. (غیاث اللغات) (از آنندراج). زداییدن. پاک کردن. پاکیزه کردن. برطرف کردن زنگ آئینه و شمشیر و مانند آن. صیقل دادن. محو کردن غم و اندوه از دل. (فرهنگ فارسی معین). (از: «ز» «دو» + «دن»، پسوند مصدری)، پارسی باستان «اوزداوئیتی»، هندی باستان ریشهٔ «ذاو» (مالیدن، پاک کردن). (حاشیهٔ برهان چ معین). زایل کردن. ستردن. محو کردن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): گر کند یارئی مرا به غم عشق آن صنم بتواند زدود زین دل غمخواره زنگ غم. رودکی (از احوال و اشعار ج ۳ ص ۱۰۶۳). ای زدوده سایهٔ تو ز آینهٔ فرهنگ رنگ بر خرد سرهنگ و فخر عالم از فرهنگ و هنگ. کسائی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۸۲). بدو گفت جان را زدودن ز چیست هنرهای تن را ستودن ز چیست؟فردوسی. خردمند بزدود آهن چو آب فرستاد بازش هم اندر شتاب زدودش به دارو کز آن پس زنم نگردد بزودی سیاه و دژم.فردوسی. ترا گفتم از دانش آسمان زدایم دلت گر شود بدگمان.فردوسی. بیادکردش بتوان زدود از دل غم بمصقله بتوان برد ز آینه زنگار.فرخی. چو دل به خدمت او دادی و تو را پذرفت ز خدمت دگران دل چو آینه بزدای.فرخی. آنکه دو دست راد او بزدود ز آینهٔ رادی و بزرگی زنگ.فرخی. ای بار خدای همه احرار زمانه کز دل بزداید لطفت بار زمانه.منوچهری. زنگ همه مشرق به سیاست بزدودی زنگ همه مغرب به سیاست بزدائی. منوچهری. یکی دختر که چون آمد ز مادر شب دیجور را بزدود چون خور. (ویس و رامین). بسا عشقا، که نادیدن، زدوده ست چنان کز اصل گوئی خود نبوده ست. (ویس و رامین). مکن بد که تا بد نباید زدود مدر و مدوز و تو را رشته سود.اسدی. بناچار برجست و کرد آب گرم بشستن سر و موی فرزند نرم به آهستگی دست و پایش زدود بر اندام او دست نرمک بسود. شمسی (یوسف و زلیخا). هرکه رغبت کند در این معنی دل بباید که پاک بزداید.ناصرخسرو. بر دل و جان تو نور عقل بتابد چون تو ز دل زنگ جهل را بزدائی. ناصرخسرو. جز که حسد را همی ندانی و ترسم زنگ جهالت ز جانت چون بزدائی. ناصرخسرو. رو کآینهٔ بخت تو نزداید کس روزیت نکاهد و نیفزاید کس.مسعودسعد. زنگ ظلمت به صیقل خورشید همچو آئینه پاک بزدایند.مسعودسعد. قوت آب زداینده است، ریش را بزداید و پاک کند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). خودها را گشاده گشت غلاف تیغ ها را زدوده شد زنگار.مسعودسعد. مزدای زنگ خون ستمکاره را ز تیغ خود تیغ تست صیقل زنگ ستم زدای. سوزنی. بلی از پی چار منزل گرفتن به از فقر سرمازدائی نبینم.خاقانی. خوی پیشانی و کف در دهنم بس خطر است به گلاب این خوی و کف چند زدائید همه. خاقانی. زنگ از دو سیه سفید بزدای هندوی ز چار طبع بگشای.نظامی. سیه موئی، جوان را غم زداید که در چشم سیاهان غم نیاید.نظامی. به ره بر یکی دختر خانه بود به معجر غبار از پدر می زدود. سعدی (بوستان). این لطافت که تو داری همه دلها بفریبی وین حلاوت که تو داری همه غمها بزدائی. سعدی. اگر چنانچه بپرسی ز چرخ آینه گون که زنگ حادثه ز آئینهٔ رخت که زدود. امامی هروی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). آهن ارچه تیره و بی نور بود صیقلی آن تیرگی او زدود.مولوی. رجوع به زدوده شود.

کلمات هم‌قافیه با «زدودن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید