معنی زداینده
10 بازدید
[ زِ / زُ / زَ یَ دَ / دِ ] (نف) دور کنندهٔ چیزی از دیگری. مزیل. زایل کننده. نابود سازنده. آزاد کننده. و در این ترکیب بمعنی کشورستان، گیرندهٔ سلطنت : ای ملک زدایندهٔ هر ملک زدایان.منوچهری. رجوع به زد او ملک زدای شود. || صیقل کننده و صیقل گر و جلا دهنده. (ناظم الاطباء). || صاف کننده و پاک سازنده. پاکیزه کن. صاقل. (منتهی الارب): رایش از زنگ زداینده باد ملکت او را بحق کردگار.منوچهری. و مغز او [ مغز بان ] و روغن او زداینده است کلف را و خالها را که بر روی پدید آید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). صیقل؛ تیز کنندهٔ شمشیر و زدایندهٔ آن. اَعْوَس؛ زدایندهٔ زنگ. صیت؛ زدایندهٔ شمشیر و مانند آن. (منتهی الارب). || (در طب قدیم) زداینده (داروهای...)؛ داروهایی را گویند که برای پاک کردن معده یا دیگر اعضاء داخلی بدن از اخلاط بکار برند: نخست شربتها و داروهای زداینده بکار داشتن که سوزاننده باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و مغز او [ مغز بان ] و روغن او زداینده است کلف را و خالها را که بر روی پدید آید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و هر چند گاهی استفراغ کردن به قی پس از آنکه مثانه را بشربتهای زداینده پاک کرده باشند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و زداینده باشد [ خربزه ] و تخم او زداینده تر از گوشت او باشد، پوست مردم پاک کند، خاصه تخم او کلف را و بهق را و سبوسهٔ سر را ببرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). جلاب و عسل زداینده ترند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و ماءالعسل زداینده ترین شربتی است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «زداینده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر