معنی زخمی
9 بازدید
[ زَ ] (ص نسبی) خسته و مجروح. (آنندراج) (بهار عجم). مجروح و زخمدار. (ناظم الاطباء): دل زخمی یک بادیه خار است ببینید تا آن مژه مشغول چه کار است ببینید. میان ناصرعلی (از آنندراج). || (در تداول عامه) حبوبی از قبیل سیب زمینی و سیب ت و چغندر که قسمتی از آن بصدمهٔ بیل و جز آن بریده شده باشد یا میز و تخت و نظائر آن که در اثر حمل و نقل و برخورد بدیوار آسیب ببیند: چغندر زخمی، سیب زخمی.
کلمات همقافیه با «زخمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر