معنی زحک
6 بازدید
[ زَ ] (ع مص) مانده شدن. اعیاء: زاحک، خسته. زاحکة، مؤنث آن. مصدر دیگر آن زحوک است. (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). || مانده شدن شتر. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). جوهری گوید زحک بمعنی ماندگی شتر است و بدین معنی در شعر کثیر آمده : و هل ترینی بعد ان تنزع الیری و قد ابن انضاء و هن زواحک. و نیز در این بیت : فأین و ما منهن من ذات نجدة و لو بلغت الا تری وَهْیَ زاحک. (از لسان العرب). || اقامت در مکان، زحک بدین معنی با «ب» بکار می رود. گویند: زحک بالمکان؛ یعنی در مکان اقامت کرد. (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). اقامت کردن در جای. (آنندراج) (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از لسان العرب). || نزدیک شدن. و بدین معنی با «من»، بکار میرود، گویند: زحک منه؛ یعنی نزدیک شد بدو. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). نزدیک گردیدن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). نزدیک شدن، دنو: تزاحک القوم؛ یعنی نزدیک شدند. این کلمه را خلیل نیاورده. (از جمهرة اللغة ج ۲ ص ۱۴۹) (از لسان العرب). || دوری گزیدن. بدین معنی با عن بکار میرود. گویند: زحک عن المکان؛ یعنی از آن جا دور گردید. (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). دورشدن. از لغات اضداد است. (آنندراج) (از منتهی الارب). ابن سیده گوید: زحک بمعنی «زحف عن کراع» و ازهری گوید زحل و زحک بمعنی دوری جستن و تنحی است. رؤبه گوید: کأنه اذعاد فیها و زحک حمی قطیف الخط او حمی فدک. (از لسان العرب). || بسختی و کوشش چیزی از کسی گرفتن . بدشواری عطیه از کسی دریافت داشتن. گویند: لم یعط فلان الا زحکاً؛ یعنی نبخشید مگر بجهد. (متن اللغة). و رجوع به زحق شود.[ زَ ] (اِخ) نام جاییست که در مصراع زیر از رویشده آمده : و یبلغ بها زحکاً و یهبطن ضرغداً. (از معجم البلدان).[ زَ حَ ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش فریمان شهرستان مشهد، واقع در ۲۰کیلومتری جنوب باختری فریمان. از نظر موقع، منطقه ای است کوهستانی و معتدل و دارای ۱۷۵ تن سکنه است که شیعی مذهب و فارسی زبانند. آب این ده از چشمه و قنات، و محصولات آن غلات و سیب زمینی است. شغل اهالی کشاورزی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «زحک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حک» برای سرودن شعر