معنی زجاجة
10 بازدید
[ زَ / زُ / زِ جَ ] (ع اِ) واحد زجاج. آبگینه. (از مهذب الاسماء) (بحر الجواهر) (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة). زجاجة با هر سه حرکت «ز» آمده و با کسره اندک آید. (از لسان العرب) (از تاج العروس). آبگینه. ج، زجاجات. (دهار). میدانی آرد: از امثال مولدانست: «زجاجة لایقوی صخری»؛ شیشه ای است که تاب سنگ مرا ندارد. (از مجمع الامثال چ تهران ص ۲۸۶). || یک قطعه از شیشه. (از البستان) (از قطر المحیط) (از المعجم الوسیط) (از محیط المحیط). یک قطعه شیشه شکسته. (کنز اللغة) (از قاموس عصری، عربی - انگلیسی). || قندیل. و بهمین معنی است قوله تعالی: {/B«اَلْمِصْبََاحُ فِی زُجََاجَةٍ ».۱۱-۱۳۲۴:۳۵/} (از منتهی الارب) (از المعجم الوسیط) (آنندراج) (ناظم الاطباء). لیث گوید: زجاجه در قرآن بمعنی قندیل آمده است. (از تاج العروس) (از لسان العرب). || ظرف شیشه ای. (از قطر المحیط) (از محیط المحیط). || زجاجة در اصل قطعه ای از زجاج است اما بیشتر قدح و جام را گویند، چنانکه در بیتی از معلقهٔ عنتره آمده : و لقد شربت من المدامة بعدما رکد الهوا جربا المشوف المعلم بزجاجة صفراء ذات اسرة قرنت بأزهر فی الشمال مقدم. (از محیط المحیط). قدح. (از البستان). ابوعبیدة گوید: قدح را زجاجة گویند، بضم «ز» و کسر و فتح آن، و جِ آن زجاج است با هر سه حرکت «ز». (از لسان العرب). بیرونی آرد: ابن السکیت از ابوعبیدة حکایت کند که قدح آبگینه را بعربی زجاجة گویند بحرکات ثلاث «ز» جمع او زجاج به هر سه اعراب و ابوعبیدة از اربوی مثل این روایت کرده است. (از ترجمهٔ صیدنهٔ بیرونی). || قاروره (شیشه بطری و مانند آن). (از القاموس العصری) (از المعجم الوسیط). بدین معنی مأخوذ از زجاجه بمعنی آبگینه است: زجاجهٔ می ناب؛ شیشهٔ شراب خالص. (از ناظم الاطباء). بیرونی آرد: شعرا زجاجه یعنی صراحی شیشه ای را ستوده و آنرا برای شراب مناسب تر دانسته اند برای این که رنگ شراب در آن نمایان است و محتوای شیشه از بیرون دیده میشود. بکیر سامی گوید: اذا الذهب الابریز اخفی شرابنا و فیه عیوب فالزجاجة افضل. سری گوید: انم بما استودعته من زجاجة تری الشی ء فیه ظاهراً وَهْوَ باطن. و نیز هم او گوید: سری الیک کأسرار الزجاجه لا یخفی علی ناظریها الصفو و الکدر. (از الجماهر بیرونی ص ۲۲۲، ۲۲۳).[ زِ جَ ] (ع اِ) پیشهٔ آبگینه سازی. آبگینه گری. حرفت شیشه گری. ابن سیده گوید: این لغت بنظر من عراقی است. (از لسان العرب) (از تاج العروس). حرفت آبگینه گری. (از البستان) (از المعجم الوسیط) (از متن اللغة).[ زَجْ جا جَ ] (ع ص) مؤنث زجاج. شیشه گر و شیشه فروش. دارندهٔ زجاج، مانند عطاره و خبازه، به معنی صاحب عطر، فروشنده عطر و فروشندهٔ نان و صاحب نان. رجوع به معجم البلدان شود.[ زَجْ جا جَ ] (ع اِ) کون. اِست. (از متن اللغة). است را زجاجه گویند از آنرو که ضرطة و زبل میافکند. (از لسان العرب).[ زُ جَ ] (اِخ) دهی است به صعید مصر، و صاحب لب اللباب نوشته که زَجّاج که از ائمهٔ نحو است ساکن زجاجه بوده است . (از غیاث اللغات). یاقوت آرد: قریه ای است به صعید مصر نزدیک قوص، دارای بستانها و نخل فراوان، در بین «قوص» و «قفط». (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «زجاجة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جة» برای سرودن شعر