معنی زبیری

معنی زبیری

6 بازدید
[ زُ بَ ] (ص نسبی) منسوب به زبیر عوام، صحابی دلاور و عمه زادهٔ پیغمبر (ص)، جمعی از راویان و دانشمندان که از فرزندان اویند هر یک بدین نسبت مشهورند و جمع آنان را زبیریان یا زبیریون گویند برخی از آنان به ترتیب در ذیل «زبیری» معرفی میشوند. رجوع به زبیری و «زبیریان» شود. || منسوب به زبیربن مشکان را زبیری و جمع منسوبان بدو را زبیریه و زبیریان خوانند. رجوع به زبیربن مشکان و زبیریان و زبیری (... درهم بن مظاهر)، زبیری (... حبیب بن زبیر)، زبیری (... یونس بن حبیب)، زبیری (... عمربن درهم) و زبیری (... محمدبن عبداللََّه بن زبیر) شود.
[ زُ بَ ] (ص نسبی) طرفدار آل زبیر عوام. پیرو عبداللََّه زبیر. طرفدار قیام عبداللََّه زبیر. کسی که برای بنی زبیر عوام (در مقابل بنی هاشم یا بنی امیه) تعصب ورزد: دخل رجل من بنی مخزوم علی عبدالملک بن مروان و کان زبیریاً. (العقد الفرید چ محمد سعید عریان ج ۲ ص ۶۶).
[ زُ بَ ] (اِخ) ابوابراهیم بن حمزةبن محمدبن حمزةبن مصعب بن زبیربن عوام. از راویانست. وی از ابراهیم بن سعد و عبدالعزیزبن ابی حازم و دیگران روایت دارد و محمدبن اسماعیل بخاری ازاو نقل روایت کند. (از انساب سمعانی).
[ زُ بَ ] (اِخ) ابوبکربن حسن. از نحویان است. وی تألیفی بنام «الابنیة فی النحو» پرداخت و در ۲۷۹ هـ . ق. وفات یافت. (از قاموس الاعلام ترکی).
[ زُ بَ ] (اِخ) احمدبن عبداللََّه بن زبیر بکار. از راویانست. رجوع به تنقیح المقال مامقانی (قسمت القاب)، و رجال نجاشی، نقد الرجال، و ریحانة الادب شود.
[ زُ بَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن عطاءاللََّه بن عوض اسکندرانی، ملقب به ناصرالدین. از افاضل اوائل قرن نهم هجری است که در عربیت و حسن معاشرت و محامد صفات زبانزد بوده است. در بدایت حال قاضی بلدهٔ خود بود و سپس به قاهره رفت و در آنجا نیز عهده دار مقام قضاء مالکیان گردید. شرح تسهیل و شرح بر مختصر ابن حاجب تألیف اوست. قاضی زبیری در اول رمضان ۸۱۰ هـ . ق. درگذشت. (از ریحانة الادب: قاضی).
[ زُ بَ ] (اِخ) بکاربن عبداللََّه بن مصعب بن ثابت بن عبداللََّه بن زبیر. از طرف هارون الرشید خلیفهٔ عباسی به ولایت مدینه منصوب و مأمور گردید که آل ابی طالب را مورد سخت گیری قرار دهد. بکار زبیری را با یحیی بن عبداللََّه سرسلسله دودمان علوی مازندران داستانیست که در تاریخ طبری آمده است. همسر وی زنی از فرزندان عبدالرحمان عوف بود و بکار را دوست میداشت. بکار کنیزکی گرفت و این موجب تحریک حسادت همسرش گردید، وی دو غلام زنگی خود را فریفت و با کمک آنان بکار را شبانه بقتل رسانید. غلامان زنگی او در زیر شکنجه اقرار کردند که بکار را بدستور همسرش کشتند و درنتیجهٔ اقرار آنان همسر زبیر اخراج و از ارث محروم گردید. رجوع به طبری چ دخویه قسمت ۳ صص ۶۱۶ -۶۱۹ شود.
[ زُ بَ ] (اِخ) حبیب بن زبیربن مشکان هلالی، بصری الاصل و مقیم اصفهان بود و بگفتهٔ ابن مردویه حبیب در اصفهان اولاد و احفادی دارد که آنان را زبیریه گویند. حبیب بن زبیر از شعبه و عمروبن فروخ نقل حدیث کند. (از انساب سمعانی). رجوع به زبیر (... بن مشکان) و زبیری (... یونس بن حبیب) شود.
[ زُ بَ ] (اِخ) حبیب بن هودة، از اولاد زبیربن هلالی و منسوب بدوست. وی جد یونس بن حبیب صاحب ابوداود طیالسی است. شعبه از او روایت دارد. (از انساب سمعانی).
[ زُ بَ ] (اِخ) درهم بن مظاهر، فرزند حبیب بن زبیربن مشکان و از زبیریان اصفهان است. (از انساب سمعانی). رجوع به زبیر (... بن مشکان) و زبیری (... محمودبن احمد) و زبیری (... حبیب بن زبیر) شود.
[ زُ بَ ] (اِخ) زبیربن احمدبن سلیمان بن عبداللََّه عاصم بن منذربن زبیر عوام اسدی. از فقهاء شافعی مذهب و دارای تألیفاتی است در فقه، از آن جمله است: کتاب الکافی و جز آن. وی به بغداد رفت و در آنجا به روایت از داودبن سلیمان مؤدب، محمدبن سیان فرار، ابراهیم بن ولید حشاش و مانند آنان حدیث گفت. محمدبن حسن نقاش و عمربن بشران بکری و علی بن هارون سمسار و علی بن محمدبن لؤلؤ و محمدبن عبداللََّه بن... دقاق ازاو روایت دارند. زبیربن احمد مردی ثقه و نابینا بود. (از انساب سمعانی).
[ زُ بَ ] (اِخ) زبیربن بکار. رجوع به زبیربن بکار شود.
[ زُ بَ ] (اِخ) زبیربن حبیب بن ثابت. رجوع به زبیر (... بن حبیب) شود.
[ زُ بَ ] (اِخ) زبیربن عمربن درهم. رجوع به زبیر (.... بن عمر) شود.
[ زُ بَ ] (اِخ) عبدالرحمن، پدر عبداللََّه. از راویانست. رجوع به ریحانة الادب شود.
[ زُ بَ ] (اِخ) عبدالصمد احمدبن حسین... عبداللََّه بن زبیر، مکنی به ابوذر. منسوب است به جد خود زبیربن عوام و از قراء مدینه میباشد. از ابوبکر محمدبن اسحاق بن خزیمه و ابوالعباس محمد اسحاق بن سریع و ابوعبداللََّه محمدبن مسیب ارغنانی سماع دارد. از آنجا که پدر او نیز محدث بود وی از اوان کودکی توفیق سماع حدیث از مشایخ مذکور یافت و در ۵۵۰ هـ . ق. درگذشت. (از انساب سمعانی).
[ زُ بَ ] (اِخ) عبداللََّه بن داود. از فقیهان زبیر (شهری نزدیک بصره) بود و چندی در احساء اقامت گزید. او راست «الصواعق و الرعود فی الرد علی ابن سعود» در مجلدی بزرگ. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۴ ص ۲۱۶).
[ زُ بَ ] (اِخ) عبداللََّه بن عبدالرحمان. از راویانست. رجوع به ریحانة الادب، تنقیح المقال مامقانی (قسمت القاب)، رجال نجاشی و نقد الرجال شود.
[ زُ بَ ] (اِخ) عبداللََّه بن مصعب. از راویانست. رجوع به تنقیح المقال مامقانی (قسمت القاب)، رجال نجاشی و نقد الرجال و ریحانة الادب شود.
[ زُ بَ ] (اِخ) عبداللََّه بن هارون. از روایانست. رجوع به ریحانة الادب، تنقیح المقال مامقانی (قسمت القاب)، رجال نجاشی و نقد الرجال تفرشی شود.
[ زُ بَ ] (اِخ) عثمان بن محمدبن خالدبن زبیربن عوام. از دلاوران و گردنکشان خاندان زبیر عوام است. در مدینه با همدستی محمدبن عبداللََّه بن حسن، بر منصور عباسی خروج کرد و پس از کشته شدن محمد به بصره پناهنده شد و در آنجا در دست یاران منصور گرفتار آمد و بنزد وی اعزام گردید، و منصور او را بقتل رسانید (سال ۱۴۵ هـ . ق.). (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۴ ص ۲۷۶). رجوع به کامل ابن اثیر ج ۵ ص ۲۰۵ شود. (از حاشیهٔ همان صفحه از کتاب بالا).
[ زُ بَ ] (اِخ) عیسی بن احمدبن عیسی بن محمد براوی ازهری. از فقیهان فاضل و شافعی مذهب مصر است. در جامع ازهر تحصیل دانش کرد و در قاهره به سال ۱۱۸۲ هـ . ق. وفات یافت. از مؤلفات اوست: «التیسیر لحل الفاظ الجامع الصغیر» و «حاشیه بر شرح جوهرة التوحید» تألیف ابراهیم لقانی. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۵ ص ۲۸۳ و ۲۸۴).
[ زُ بَ ] (اِخ) محمدبن صالح بن ابراهیم، مکنی به ابوعبداللََّه و ملقب به جمال الدین. از فقیهان فاضل شافعی است (۱۱۸۸ -۱۲۴۰ هـ . ق.). او راست: «فیض الملک العلام» و «الفتاوی» که هر دو به بچاپ رسیده اند. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۷ ص ۳۳). رجوع به معجم المطبوعات ص ۹۶۳ شود.
[ زُ بَ ] (اِخ) محمدبن عبیداللََّه بن زبیربن عمربن درهم اسدی، مکنی به ابواحمد. از راویانست و از مالک بن مغول روایت دارد. ابوخیثمه و قواریری از او نقل حدیث کنند. (از تاج العروس). سمعانی آرد: ابواحمد محمدبن عبداللََّه بن زبیربن عمربن درهم اسدی از مردم کوفه است و زبیری اش از آنروی گویند که جدش زبیربن عمر است. برخی گویند او از اولاد زبیربن بکار است و این سخن درست نیست. وی صاحب احادیث فراوان است. از مسعر و مالک بن مغول و مالک بن انس و بشربن سلیمان و سفیان ثوری و اسرائیل بن یونس نقل حدیث کند، احمدبن حنبل و ابوبکربن ابی شنبه و ابوخیثمه و عبداللََّه قواریری و احمدبن منیع و همهٔ محدثان عراق از او نقل روایت کنند. یحیی بن معین گوید: زبیری در زباله پیشهٔ اسپست فروشی داشت. و اهل بغداد او را زبیری گفتند اما او از زبیریان نیست. او میگفت اگر کتاب سفیان را از من بسرقت برند باکی ندارم زیرا همه آن کتاب را حافظم اما به گفتهٔ ابن حنبل او در نقل احادیث کتاب سفیان دچار خطاء بسیار میشد. احمدبن عبداللََّه عجلی گوید، زبیری مدعی مذهب تشیع و گویند صائم الدهر بود. بسال ۲۰۳ هـ . ق. در اهواز وفات یافت. (از انساب سمعانی).
[ زُ بَ ] (اِخ) محمدبن عمروبن عبداللََّه بن زبیر از. راویانست. مامقانی آرد: محمدبن عمرو منسوب به زبیر است اما این دلیل آن نیست که وی ملقب به زبیری است هرچند در برخی کتب بدین عنوان ملقب گردیده است. (از تنقیح المقال: قسمت القاب).
[ زُ بَ ] (اِخ) محمودبن احمدبن فرج اصفهانی، از اولاد زبیربن مشکان (پدر زبیریان اصفهان) است. وی از اسماعیل بن عمرو بجلی و محمدبن منذر بغدادی و یحیی بن حکیم و دیگران نقل حدیث کند. در حدیث ثقه و مأمون است. ابونعیم اصفهانی در کتاب خود او را یاد کند. زبیری در ۱۹۴ هـ . ق. وفات یافت. (از انساب سمعانی).
[ زُ بَ ] (اِخ) مصعب بن زبیربن بکار، مکنی به ابوعبداللََّه. از اهل علم است و برادرزادهٔ زبیربن بکار. (از انساب سمعانی).
[ زُ بَ ] (اِخ) یونس بن حبیب، نوهٔ حبیب بن هودهٔ زبیری و صاحب ابوداود طیالسی است. (از انساب سمعانی). رجوع به زبیری (... حبیب بن هوده) شود.
[ زُ بَ ] (اِخ) مصعب بن عبداللََّه بن مصعب بن ثابت بن عبداللََّه بن زبیربن عوام، مکنی به ابوعبداللََّه. از علماء علم نسب و ایام و حوادث مردم و از راویان حدیث بود. از مالک بن انس، عبدالعزیز دراوردی، ضحاک بن عثمان و ابراهیم بن سعد روایت دارد. و ابویعلی موصلی، زبیربن بکار عبداللََّه بن احمدبن ابوالقاسم بغوی، حسن بن سفیان و دیگران از او نقل حدیث کنند. وی در بغداد در هشتادسالگی بسال ۲۳۱ هـ . ق. وفات یافت. (از انساب سمعانی). زرکلی آرد: وی در علم انساب علامهٔ دهر بود و معرفت بسیار بتاریخ داشت و در حدیث از ثقات بشمار بود و علاوه بر اینها شعر نیز میسرود. زبیری بسال ۱۵۶ هـ . ق. در مدینه تولد یافت و بسال ۲۳۶ در محل اقامت خویش بغداد درگذشت. او راست کتاب «نسب قریش» و «النسب الکبیر». (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۸ ص ۱۵۰). ابن ندیم وفات وی را به سال ۲۳۳ نویسد و گوید: در آن هنگام او ۹۶ سال عمر داشت. رجوع به تهذیب التهذیب ج ۱۰ ص ۱۶۲، مقدمهٔ نسب قریش مرزبانی ص ۴۰۲، تاریخ بغداد ج ۱۳ ص ۱۱۲، رغبة الامل ج ۶ ص ۱۷۷، الفهرست ابن الندیم چ فلوگل ج ۱ ص ۱۱۰ شود. (از حاشیهٔ کتاب اعلام همان صفحه).

کلمات هم‌قافیه با «زبیری»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ری» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید