معنی زبیبی
26 بازدید
[ زَ ] (ع ص نسبی، اِ) زبیب فروش. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). زباب و زبیبی، فروشندهٔ زبیب را گویند. (از تاج العروس) (از شرح قاموس). مویز و کشمش فروش. (ناظم الاطباء). مویزفروش. (مهذب الاسماء). || آب مویز ترنهاده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). آب مویز. (البستان). آبی که در آن مویز خیسانیده باشند. (ناظم الاطباء). نقیع زبیب، و آنرا خشاف نیز گویند. و میتوان گفت علت این که نقیع زبیب را خشاف گویند آن است که آب مویز را نقیع ساخته و خشف (برف) بر آن میافزایند. و اصح آن است که خشاف محرف خوش آب فارسی است که عربی آن ماء جید است. (از متن اللغة). || نبیذ زبیب، و آن در امر باه بهتر از انگوری است. (منتهی الارب). شرابی که از زبیب (مویز) گیرند. (از اقرب الموارد). شرابیست که از زبیب بعمل می آورند. (از البستان) (شرح قاموس). شرابی که از زبیب گیرند، و شاعر بدین معنی گوید: آها علی سکرة لعلی ان اخلط الهم بالزبیبی.(از محیط المحیط). شرابی که از خیسانیدن مویز و کشمش حاصل میگردد. (ناظم الاطباء). شراب زبیب و آن خوشمزه تر و قوی تر از انگوری باشد. (بحر الجواهر). || برنگ زبیب. برنگ بنفش تیره. (از دزی ج ۱ ص ۵۷۸).[ زَ بی بی ی ] (ص نسبی) در نسبت به زبیبیه (محله ای در بغداد) زبیبی گویند. و لقب بعضی از محدثان است. رجوع به منتهی الارب و تاج العروس شود.[ زَ ] (ص نسبی) بسوی فروخت آن (زبیب) منسوب اند ابراهیم بن عبداللََّه عسکری و عبداللََّه بن ابراهیم بن جعفر. (از تاج العروس) (از منتهی الارب). منسوب است به فروختن انگور و انجیر خشک، ابراهیم پسر عبداللََّه و... که اینها را محدثون زبیبیون نامیده اند. (از شرح قاموس). رجوع به زبیبی و زبیبیون شود.[ زَ ] (اِخ) یا زینتی یا زینبی. در تاریخ بیهقی نام او آمده و در لغت نامهٔ اسدی، به ابیات ذیل او استشهاد شده است: فدای آن قد و زلفش که گویی فروهشته ست از شمشاد شمشاد. آید از باغ بی سرود بازیج دستک بکراغه می برآرد ورتیج. از سخای تو ناگوار گرفت خلق را یکسر و منم ناهار. بوسه وْ نظرت حلال باشد باری حجت دارم برین سخن زو چرگر. الا رفیقا تا کی مرا شقا و عنا گهی مرا غم یغما گهی بلای یلاق. الا تا درایند طوطی و شارک الا تا سرایند قمری و ساری. ز عشق آن بت سیمین میان زرکمرم چو سرو بودم زرین شدم چو زرین نال. چو باز دانا کو گیرد از حباری سر بگرد دنب نگردد بترسد از پیخال. همیشه در فزع از وی سپاه های ملوک چنان کجا بنواحی عقاب بر خرچال تهی نکرده بوم جام می هنوز از می که کرده باشمش از خون دیده مالامال از آنکه روی سپه باشد او بهر غزوی همی گذارد شمشیرش از یمین و شمال. چو پشت قنفذ گشته تنورش از پیکان هزارمیخ شده درقش از بسی سوفال. ترا گر شیانی ندادم نگارا شیان من اینک بگیر این شیانی.[ زَ ] (اِخ) ابراهیم بن عبداللََّه عسکری. (منتهی الارب). ابراهیم بن عبداللََّه عسکری مکنی به ابوالحسین، از محمدبن عبدالاعلی صنعانی روایت دارد. (تاج العروس). سمعانی آرد: ابواسحاق ابراهیم بن عبداللََّه عسکری، از مردم عسکر مکرم، یکی از کوره های اهواز است. از محمدبن عبدالاعلی صنعانی و محمدبن بشاربن بندار و ابومعاش محمدبن مثنی زمنی و جمعی دیگر از بصریان نقل حدیث کند. ابوعلی زاهربن احمد سرخسی و ابوحفص عمربن احمدبن شاهین و ابوعلی عبدالرحمن بن محمدبن خصیب اصفهانی و دیگران ازاو حدیث دارند. وی در سیصد و اندی وفات یافت. (از انساب سمعانی).[ زَ ] (اِخ) ابونعیم تلمیذ محمدبن شریک. محدث است از زبیبیون. (از منتهی الارب). ابونعیم از محمدبن شریک روایت کند و سهل بن محمد سکری از ابونعیم نقل حدیث کند. (از تاج العروس). سمعانی آرد: ابونعیم زبیبی از مقدمان است. او بوسیلهٔ محمدبن شریک بن عبداللََّه نخعی از پدرش سهل بن محمد سکری نقل حدیث کند. (از انساب سمعانی).[ زَ ] (اِخ) جعفربن علی. از محدثانست. (از ریحانة الادب از تنقیح المقال).[ زَ ] (اِخ) حسن بن محمدبن فضل طلحی. برادر اسماعیل است و از ابن منده سماع دارد. سمعانی او را یاد کرده است. (از تاج العروس).[ زَ ] (اِخ) عبداللََّه بن ابراهیم بن جعفر. از زبیبیون. (از منتهی الارب). عبداللََّه بن ابراهیم بن جعفربن بیان بغدادی بزار از حسن بن علویه و قرمانی حدیث شنید و برمکی از او سماع دارد. (از تاج العروس). سمعانی آرد: عبداللََّه بن ابراهیم بن جعفربن بنان زبیبی مکنی به ابوالحسین بغدادی، از حسین بن عمربن ابی الاحوص و محمدبن صالح بن ذریح عکبری و احمدبن ابی عوف مروزی و قرمانی نقل روایت کند. نام جد پدرش را ابن ماکولا، بیان (با «ی») ضبط کرده است. ابومحمد اسماعیل بن ابراهیم مقری از او نقل حدیث کند. بصری گوید: حافظ ابومسعود بجلی از کتاب التفسیر ابونعیم برای ما نقل کرده است. (از انساب سمعانی).[ زَ ] (اِخ) عبداللََّه بن ابی طالب زبیبی، مکنی به ابوبکر. از زبیبیهٔ بغداد است و از شهدة روایت دارد. در نسخ قاموس همه جا عبداللََّه بن طالب آمده و صواب عبداللََّه بن ابی طالب است. (از تاج العروس). ابوبکر عبداللََّه پسر طالب از زبیبیة (محله ای ببغداد) است. (از شرح قاموس). یاقوت آرد: عبداللََّه بن ابی طالب مقری زبیبی خلال بغدادی، از زبیبیه است که نام محله ای است ببغداد. وی از شهدة دختر ابری و ابوساکن صاحب بن بالان نقل حدیث کند و با عده ای دیگر از سعیدبن صافی جمال نیز سماع دارد و سماع او صحیح است. وی مشیخه ای دارد و خود بطلب حدیث برخاسته است. محمدبن عبدالغنی بن نقطه از او روایت دارد. (از معجم البلدان).[ زَ ] (اِخ) علی بن عمر سمرقندی. از زبیبیون و محدث است. (منتهی الارب). علی بن عمر سمرقندی، از مستغفری روایت دارد. (از تاج العروس). سمعانی آرد: علی بن عمر زبیبی مکنی به ابوالحسن، از مردم سمرقند است و حدیث بسیار از مشایخ خراسان و بخارا و مشایخ سمرقند گرد آورد و نوشت در حدود سال ۴۰۰هـ . ق. بصری در مضافات آرد: جوانی از مردم سمرقند است که کتابت حدیث میکند و او را علی بن عمر الزبیبی گویند. (از انساب سمعانی).
کلمات همقافیه با «زبیبی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر