معنی زبون گشتن
7 بازدید
[ زَ گَ تَ ] (مص مرکب) گرفتار شدن. اسیر شدن. پای بند گردیدن : گر این سان بیک بلده گشتی زبون که در پیش تخت تو ریزند خون. (گرشاسب نامه ص ۱۵۴). آن مرغ که بود زیرکش نام در دام بلای تو زبون گشت.عطار. || لاغر و نزار شدن. خسته و فرسوده گشتن : چو می تان بشادی شود رهنمون بخسبید تا تن نگردد زبون.فردوسی. || مقهور شدن. مغلوب گشتن. خوار گردیدن : همه روم تا خاور و هند و چین زبون گشت گرشاسب را روز کین. (گرشاسب نامه ص ۳۲۸). نیست از مردی عروس دهر را گشتن زبون زن که خائن بود بر شوهر بمعنی شوهر است. جامی. || خوار شدن. ذلیل گردیدن : چنان خوار گشتیم و زار و زبون که یک تن سوی ما گراید بخون.فردوسی.
کلمات همقافیه با «زبون گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر