معنی زبق

معنی زبق

4 بازدید
[ زَ ] (ع مص) موی ریش کندن. (اقرب الموارد). زبق لحیه؛ ریش آن را برکندن. لحیة زبیقه؛ ریش برکنده شده. لحیة مزبوقه مثله. (از منتهی الارب). زبق نتف لحیه است و فعل آن از باب ضرب و نصر آمده، اما ابوعبید تنها از باب ضرب آورده... ابن بری بنقل از ابن حمدویه گوید: صواب زنق و صفت آن زنیقه و مزنوقه است اما جوهری، ابن فارس و وزیر مغربی مانند ابن درید «زبق» ضبط کرده اند. (تاج العروس). زبق لحیته یزبقها از باب ضرب و از باب نصر: کندن ریش را و آن ریش زبیقه بر وزن سفینه و مزبوقه بر وزن معلومه است یعنی کنده شده. (از شرح قاموس). زبق نتف است... ابن بری گوید صواب «زنق» است. و وزیر مغربی گوید: ازبق آن است که از حماقت موی ریش خود برکند. گویند: احمق ازبق. این قول مؤید سخن جوهری و دیگران است که زبق با (باء) ضبط کرده اند. (از لسان العرب) (المعجم الوسیط) (متن اللغة). رجوع به المزهر سیوطی شود. || آمیختن چیزی بچیزی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (تاج العروس). زبق یک چیز با چیزی دیگر آمیختن آنها است بیکدیگر. (از متن اللغه) (المعجم الوسیط). || زبق بند کردن کسی و بازداشتن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). حبس کردن. و این سخن را ابوعبید از اصمعی نقل کند. دوست او علی بن عبدالعزیز گوید که ما این سخن را برای اصمعی قرائت کردیم گفت: ربقه با راء است. ابن حمزه این سخن را از اغلاط ابوعبید داند. و گوید: «ربق» محکم بستن با ریسمان را گویند و اما بزندان کردن زبق است با زاء همانگونه که از اصمعی حکایت شده... ابن فارس گوید: «وجود کلمهٔ مرکب از (زاء و باء و قاف) بهمین ترتیب مسلم نیست و من در وجود آن (در لغت عرب) تردید دارم». اما در هر حال عرب آنرا بکار برند و گویند «زبقت الرجل» بمعنی حبسته. «و زبق شعره»؛ یعنی کند موی خود را. (تاج العروس). زبق حبس کردن در زندان است. (از لسان العرب). حبس کردن. (متن اللغة). تنگ گرفتن بر کسی و زندانی کردن او. (المعجم الوسیط). || افکندن زن فرزندش را. (البستان) (اقرب الموارد) (لسان العرب) (متن اللغة). || تنگ گرفتن بر کسی. تضییق. (البستان) (اقرب الموارد) (تاج العروس) (متن اللغة): وموضع زبق لا ارید مبیته کانی به من شدة الروع آنس. ثعلب (از تاج العروس). || کندن موی را. (البستان) (از تاج العروس). || در آوردن کسی را به خانه. ابن خالویه گوید: در کلام عرب تنها در سه مورد «زبق» بکار میرود از آن جمله است: زبقته فی البیت؛ یعنی او را داخل خانه ساختم. (از لسان العرب). || درآوردن کسی را در چیزی (کاری). (البستان) (تاج العروس). ابن خالویه گوید در کلام عرب تنها در سه مورد «زبق» بکار رفته، نخست آن است که گویند: زبقت فلاناً فی الشی ء؛ یعنی وارد ساختم او را در آن امر. (از لسان العرب). || بستن گوسپندان و دیگر بهائم با ریسمان، مثل ربقه بحبل. (تاج العروس) (البستان). ابن خالویه گوید: در لغت عرب تنها در سه مورد «زبق» بکارمیرود. از آن جمله است: زبقت الشاة والبهم یعنی مربوط ساختم آنها را به یکدیگر. مثل ربقته. (از لسان العرب). زبق بدین معنی لغتی است در ربق. (متن اللغه). || شکستن چیزی را. (اقرب الموارد) (البستان). شکستن چیزی را و بدین معنی است شعر زیر: و یزبق الاقفال والتابوتا. (از لسان العرب). شکستن چیزی. (متن اللغة). || گشودن قفل را. (ذیل اقرب الموارد بنقل از تاج العروس) (البستان) (متن اللغه). || جریان. جاری شدن. روان شدن. (از دزی ج ۱ ص ۱۸۰). || آهسته لغزیدن. || لغزش زبان بهنگام اداء کلمات سخت و ثقیل. || فریاد کردن. || فرار کردن. از زیر کاری محرمانه در رفتن. || (متعدی) خود را لغزانیدن. || (اِ) آوازی که از تلاقی دو جسم برمیخیزد. (از دزی ج ۱ ص ۵۸۰).

کلمات هم‌قافیه با «زبق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید