معنی زبان
8 بازدید
[ زَ ] (ع ص) سرکش از مردم و پری. (منتهی الارب). سرکش و گردن کش از مردم و پری. (ناظم الاطباء). || (اِ) واحد زبانیه . (فرهنگ نظام). رجوع به منتهی الارب شود.[ زُ ] (اِخ) منزل شانزدهم قمر. (ناظم الاطباء). رجوع به «زبانا»، «زبانان»، «زبانیان» و «زبانی» شود.[ زَبْ با ] (اِخ) از نصر است که نام موضعی است در حجاز. (معجم البلدان).[ زَبْ با ] (اِخ) منازلی است در اسکندریه. کندی در کتاب الولاة و القضاة آرد: از اقطاعات صالح بن علی (پس از استیلاء بر مصر و شکست مروان بن محمد) منازل زبان اسکندریه است که به اسودبن نافع ضمری واگذار کرد. (از کتاب الولاة و القضاة ص ۱۰۱).[ زَ ] (اِخ) (بنو...) بطنی است از تمیم رشته ای از بنی عدنان. شیخ اثیرالدین ابوحیان در شرح تسهیل گوید: منسوب به این بطن را زبانی گویند. (از نهایة الارب فی معرفة انساب العرب تألیف قلقشندی ص ۲۶۷). رجوع به زَبانی شود.[ زَبْ با ] (اِخ) جد احمدبن سلیمان بن زبان راوی است. (منتهی الارب) (قاموس) (تاج العروس). رجوع به احمدبن سلیمان شود.[ زَ ] (اِخ) نام پسر امرؤالقیس. (منتهی الارب) (قاموس). زبان بن امرؤالقیس از بنی القین است و حافظ آنرا بر وزن شداد (با تشدید باء) ضبط کرده است. (تاج العروس).[ زَبْ با ] (اِخ) پدر محمدبن زبان راوی است. (از قاموس) (تاج العروس) (منتهی الارب). رجوع به محمدبن زبان شود.[ زَبْ با ] (اِخ) شاعری است از عرب و در عقد الفرید این دو بیت از او نقل گردیده است: و لسنا کقوم محدثین سیادة یری ما لها و لایحس فعالها مساعیهم مقصوره فی بیوتهم و مسعاتنا ذبیان طراً عیالها. (از العقدالفرید ج ۲ ص ۱۲۹ چ محمد سعید عریان).[ زَ ] (اِخ) ابن اصیع بن عمروکلبی از کسانی است که اسلام و جاهلیت را درک کرده است. (از الاصابة ج ۲ ص ۳۸).[ زَبْ با ] (اِخ) ابن سیاربن عمربن جابر از بنی مازن بن فزارة است و با عیینةبن حصن مناظرت داشته است. از اشعار اوست: تعلم انه لاطبر الا علی متطیر و هوالثبور بلی شی ء یوافق بعض شی ء احاییناً و باطله کثیر و من ینزح به لا بدیوما یجی ء به نعیّ او بشیر. (از البیان والتبیین ج ۱ ص ۱۸). رجوع به عقدالفرید ج ۲ ص ۱۳۶ و ج ۳ ص ۱۸۴ و معجم البلدان چ وستنفلد ج ۱ ص ۵۷۶ و ج ۲ ص ۱۳۲ شود.[ زَبْ با ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن مروان از سران لشکر بنی امیه است و مروان بن محمد پس از آنکه بسال ۱۳۲ هـ . ق. بمصر فرار کرد گروهی از لشکریان خویش را بسرداری کوثربن اسود غنوی برای سرکوبی اسودبن نافع فهری و گروهی دیگر را بریاست زبان برای جنگ با عبدالاعلی بن سعید فرستاد. زبان، عبد الاعلی را فراری ساخت. در آخرین روزهای ذیحجهٔ سال ۱۳۲ هـ . ق. که مروان در بوصیر بقتل رسید زبان بن عبدالعزیزبن مروان و عبدالعزیزبن جزی بن عبدالعزیز نیز با او کشته شدند. زبان چند فرزند داشت به نام ابراهیم، اسماعیل، جزی ، طفیل و محمد. جزی و اسماعیل به اندلس فرار کردند و محمد و طفیل و مروان بن اصبع بن عبدالعزیز و فرزندش پس از مروان بقتل رسیدند. برخی گفته اند محمدبن زبان نیز موفق به فرار گردید. (از کتاب الولاة والقضاة ص ۹۷۸). در تاریخ ابن عساکر آمده: زبان برادر عمربن عبدالعزیز است و در مصر اقامت داشت و فرزندان وی در اندلس بسر میبردند. او بوسیلهٔ برادر عمر از عایشه روایت کرده که: وتر را سه رکعت میخواند بدینطریق که در رکعت دوم سلام میداد سپس یک رکعت مستقل دیگر بجا می آورد... زبان سید بنی عبدالعزیز بود و از فرمان آنان بشمار میرفت. در واقعهٔ بوصیر (۱۳۲ هـ . ق.) با مروان حضور داشت و در اثر سرکشی اسب بزمین افتاد و بدست لشکریان عباسی بطور ناشناس گرفتار شد و بقتل رسید. (از تهذیب تاریخ ابن عساکر). یاقوت آرد: سعدبن شریح در مدح زبان گوید: یا باعث الخیل تردی فی اعنتها من المقطم فی اکناف حلوان لازال بعضی ینمی فی صدورکم ان کان ذالک من حی لزبان. رجوع به کتاب الولاة والقضاة صص ۷۱-۷۲ و حسن المحاضرة ص ۱۱۸ شود.[ زَبْ با ] (اِخ) ابن علاءبن عمار مازنی مکنی به ابوعمرو (۷۰-۱۵۴ هـ . ق.) یکی از قراء سبعه. یونس و دیگر مشایخ بصریین قرائت از وی گرفته اند. (از فهرست ابن الندیم). یاقوت آرد: زبان بن علاءبن عمار مکنی به ابوعمروبن عریان بن عبداللََّه...بن خزاعه بن مازن بن... الیاس بن مضربن معدبن عدنان معروف به مازنی. یکی از قراء سبع است. نام وی به اختلاف نقل شده و ۲۱ قول مختلف در این باب وجود دارد و صحیح آن است که وی زبان نام داشته است بدلیل آنکه فرزدق وقتی او را در قصیده ای هجو گفته و سپس برای عذرخواهی بنزد وی رفت، مازنی که از شعر او آگاه شده بوده با او چنین گفت: هجوت زبان ثم جئت معتذرا من هجوزبان لم تهجو و لم تدع. وی بسال ۶۸ یا ۶۵ هـ . ق. در مکه متولد گردید و در کوفه بسال ۱۵۴ هـ . ق. درگذشت. در مکه، مدینه، بصره و کوفه از بسیاری مشایخ مانند: انس بن مالک، حسن بصری، سعیدبن حبیر، عکرمه و مجاهد اخذ حدیث کرده و علم نحو را از نصربن عاصم لیثی فراگرفته است. جمعی کثیر نیز علم قرائت را از وی فراگرفته اند و از آن جمله است: عبداللََّه بن مبارک، یزیدی، خلیل بن احمد، یونس بن حبیب بصری. ابومحمد یزیدی نحو را از او گرفته است و او در ادبیات و دیگر علوم نیز شاگردان بسیار داشت مانند: ابوعبید، معمربن مثنی، اصمعی، معاذبن مسلم نحوی و دیگران. سیبویه علم حروف را از او نقل کرده است. مازنی در عربیت، قرآن، وقائع عرب و شعر عالمترین مردم بود و یونس بن حبیب دربارهٔ وی میگفت: اگر بتوان به سخن کسی در همه چیز استناد کرد همانا سخن ابوعمروبن علاء است که سزاوار استناد است. ابوعبیده گوید: ابوعمرو دانشمندترین مردم است در قراآت، عربیة و وقایع عرب و شعر. خانهٔ او تا سقف پر از دفترها و مؤلفات او بود، سپس به زهد روی آورد و همهٔ دفاتر خویش را بسوخت. یحیی بن معین و دیگر اهل حدیث ویرا موثق، راستگو و سخنش را در قراآت حجت دانسته اند. روایاتی جالب و فوائد بسیار از او نقل شده است. (از العقد الفرید ج ۱۱ صص ۱۵۶ -۱۶۰ چ محمدسعید عریان). زبان برادری فاضل و ذوفنون داشت به نام ابوسفیان بن علاء وی بطوری که در بغیة الوعاة بنقل از زبیدی و قفطی آمده در نحو، قرائت و انساب دست داشته و سعید از او روایت کرده و یحیی او را موثق دانسته است. ابوسفیان در ۱۶۵ هـ . ق. درگذشت. یکی از احفاد زبان جهم بن یحلف است که از ادیبان و نحویان و بقول یاقوت راویهٔ احادیث و در شعر و علم غریب اللغة علامه ای بوده تقریباً هم پایهٔ اصمعی و احمر. ابن مناذ در مدیح او گوید: سمیتم آل العلاء لانکم اهل العلاء و معدن العلم و لقد بنی آل العلاء لمازن بیتا احلوه مع النجم. (از روضات الجنات ص ۲۹۹). رجوع به معجم الادباء ج ۱۰ ص ۲۱۷ و ۲۵۸، ج ۱۱ ص ۷۳، ۸۶ و ۲۱۳، الاعلام زرکلی، حبیب السیر چ قدیم ص ۲۷۵ و فهرست ابن الندیم شود.[ زَبْ با ] (اِخ) ابن قائد مصری. محدثی است فاضل نیکو و ضعیف. از سهل بن معاذ روایت کند و لیث و ابن لهیعة از او نقل حدیث کرده اند. زبان در ۱۵۵ هـ . ق. وفات یافت. (از تاج العروس). سیوطی آرد: زبان بن قائد مکنی به ابوجوین حمراوی از سهل بن معاذبن انس روایت دارد و لیث و ابن لهیعه از او روایت دارند. احمد گوید: احادیث او همه منکرند و ابوحاتم گوید او صالح است... . (از حسن المحاضرة فی اخبار مصر و القاهرة ص ۱۲۱). زبان بن فائد مکنی به ابوجوین از حمراء است که موضعی است در مصر، حمراوی در دورانی که عبدالملک بن مرواره بن موسی بن نصیر از طرف مروان بن محمد امارت مصر داشت؛ عهده دار رسیدگی به مظالم و آخرین و عادل ترین والیان بنی امیه در مصر بود. از سهل بن معاذبن انس روایت کند و لیث و یحیی بن ایوب و ابن لهیعه و رشدبن سعد از او روایت دارند. یحیی بن معین گوید: احادیث او همه منکرات است و ابوحاتم رازی او را صالح دانسته است. وی مردی فاضل بود و در ۱۵۶ هـ . ق. وفات یافت. (از انساب سمعانی: حمراوی ورق ۱۷۶) ابن حجر در تهذیب آرد: سلیمان بن ابی داود افطس گوید: زبان همواره پس از آنکه نوافل را ایستاده انجام میداد از من میپرسید: آیا دربارهٔ من امید میرود، و اگر جواب مثبت میشنید شادی در چهره اش دیده میشد. وی به گفتهٔ ابن یونس در ۱۵۵ هـ . ق. درگذشت. ابن حبان گوید: حدیث وی سخت منکر است و روایات او از سهل بن معاذ منحصر به یک نسخه است که گویا ساختگی است. لیث بن سعد گوید: زبان اگر میخواست بر عبادات خویش خردلی بیفزاید جای نداشت. (از تهذیب التهذیب). رجوع به خلاصهٔ تهذیب الکمال تألیف خزرجی شود.[ زَ ] (اِخ) ابن مرة درازد است. (منتهی الارب) (تاج العروس). و ظاهر سخن مصنف قاموس زبان مانند سحاب است (بدون تشدید) و حافظ آنرا مانند شداد (با تشدید باء) ضبط کرده است. (تاج العروس).[ زَ ] (اِخ) عدوی. ابومحمدبن قتیبة. عیسی بن یزیدبن دارا این حدیث از او نقل کرده است: در نزد پیغمبر(ص) سخن از کهانت رفت و زبان عدوی گفت یا رسول اللََّه چیزی عجیب دیده ام... (از الاصابة ج ۲ ص ۳).
کلمات همقافیه با «زبان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بان» برای سرودن شعر