معنی زاهر

معنی زاهر

5 بازدید
[ هِ ] (ع ص) رنگ درخشان و صاف. (المنجد). روشن و صاف. (فرهنگ نظام). روشن و بلند. (آنندراج). تابان. درخشان و روشن. نورانی. منور. (ناظم الاطباء): بر خوان تست گردهٔ مرسومی چون قرص آفتاب فلک، زاهر.سوزنی. عنصر زاهرش گوهری از معدن عدن. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۴۷). || سفید بسیار روشن. از زُهره بمعنی سفیدی یا سفیدی درخشان. و گفته شده است که درخشندگی هر رنگ را زهره گویند. (تاج العروس). و رجوع به قطر المحیط و مشعشع شود. || گیاه زیبا. (اقرب الموارد). گیاهی که زیبایی درخشان دارد. (تاج العروس). || گیاه خرم : هر که شب ساهر شود پژمرده گردد نیم روز وین گل پژمرده چون ساهر شود زاهر شود. منوچهری. و رجوع به رائع شود. || احمر زاهر؛ سرخ پررنگ؛ ای شدید الحمرة. (تاج العروس) (قطر المحیط). نیک سرخ. (منتهی الارب). || مرد که دارای رنگ درخشان باشد. (تاج العروس). رنگ درخشان مردان. (اقرب الموارد). و رجوع به اقمر شود.
[ هِ ] (اِخ) برکه ای است میان مکه و تنعیم. (منتهی الارب) (قاموس). قطبی گوید: این همان وادی است که اکنون جوخی نام دارد. و سخاوی در شرح عراقیه گوید: موضعی که اکنون فخ نام دارد همان وادی زاهر است. (تاج العروس). یاقوت آرد: شبیکه منزلی است میان مکه و زاهر از راه تنعیم. (از معجم البلدان، شبیکه).
[ هِ ] (اِخ) ابن احمدبن ابی مغانم ثقفی اصبهانی محدث متوفی در ۶۰۷ هـ . ق. از محمدبن علی بن ابوذر و سعیدبن ابوالرجا و زاهربن طاهر و جمعی دیگر استماع حدیث کرد و حضوراً (بحضور در مجلس) از جعفربن عبداللََّه ثقفی روایت دارد. (از شذرات الذهب ج ۵ ص ۲۵).
[ هِ ] (اِخ) ابن احمد حلیمی محدث است. وی از ابوتمیم کامل بن ابراهیم خندقی جرجانی روایت دارد. (از معجم البلدان، خندق).
[ هِ ] (اِخ) ابوعلی سرخسی، ابن احمد فقیه سرخس. (تاج العروس). یاقوت آرد: امام ابوعلی زاهربن احمدبن محمدبن عیسی سرخسی از قدمای عالمان سرخس و فقیه و محدث و شیخ عصر خود در خراسان است. وی فقه را از ابواسحاق مروزی و علم قرائت قرآن را از ابوبکربن مجاهد و ادب را از ابوبکر انباری فرا گرفت و حدیث را از ابولبید محمدبن ادریس و اقران وی در خراسان و عراق، مانند ابوالقاسم بغوی، ابن صاعد و دیگران شنید و در ۹۶سالگی بسال ۳۸۹ وفات یافت. (از معجم البلدان، سرخس). سیوطی آرد: زاهد سرخسی شیخ شافعیه در روزگار خلافت القادرباللََّه متوفی در ۴۲۲ درگذشت. (از تاریخ الخلفاء ص ۲۷۵). در اسماء المؤلفین آمده: زاهربن محمدبن احمدبن عیسی سرخسی فقیه شافعی و شیخ خراسان در ۳۸۹ هـ . ق. وفات یافت. او راست: العوالی در حدیث. (از اسماء المؤلفین ج ۱ ص ۳۷۲).
[ هِ ] (اِخ) ابن حزام اشجعی صحابی است. (منتهی الارب) (تاج العروس). ابن حجر گوید: زاهربن حرام (با راء) اصح است و من خود نیز در تاریخ بخاری بهمین ضبط دیده ام. (تاج العروس). در قاموس الاعلام ترکی آمده: زاهربن حزام اشجعی از اصحاب رسول اللََّه (ص) بود و در جنگ بدر حضور داشت. وی از طرف اهل بادیه هدایا و تحف، به حضرت رسول میبرد و مورد ملاطفت آن حضرت قرار میگرفت.
[ هِ ] (اِخ) ابن رستم مکنی به ابوشجاع. رجوع به اصفهانی شود.
[ هِ ] (اِخ) ابن طاهر شحامی فرزند محمدبن ابوالقاسم نیشابوری محدث متوفی در ۵۳۳ هـ . ق. و کتاب تحفة عیدالفطر را تصنیف کرده است. (از اسماء المؤلفین ج ۱ ص ۳۷۲). و رجوع به لسان المیزان و شذرات الذهب ج ۴ ص ۱۸۰ و الاصابة شود.
[ هِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن مالک یکی از مردان جنگی واقعهٔ یوم السلی (از ایام معروف حروب قیس در جاهلیت است). رجوع به العقد الفرید چ عریان ج ۶ ص ۶۰ شود.
[ هِ ] (اِخ) ابن معبدبن عبداللََّه بن هشام التیمی مکنی به ابوعقیل از کسانی است که درک صحبت [حضرت رسول ص ] کرده و از ابن عمروبن زبیر روایت دارد، و عمروبن زبیر از وی روایت کند. وی عمری دراز کرد و در اسکندریه بسال ۱۳۵ هـ . ق. درگذشت. و گفته شده است که زاهر از ابدال بوده است. (حسن المحاضرة فی تاریخ مصر و القاهره ص ۱۱۸).
[ هِ ] (اِخ) ابن محمدبن فقیه زاهری مکنی به ابی العباس محدث است. احمدبن محمدبن اسماعیل بشاری خرجردی از وی نقل حدیث کرده است. (از معجم البلدان، خرجرد).
[ هِ ] (اِخ) داود معروف به الملک الظاهر مکنی به ابوسلیمان و ملقب به محیی الدین، فرزند پادشاه مجاهد، اسدالدین شیرکوه (صاحب حمص) ابن ناصرالدین. وی مردی دیندار بود و بنماز جماعت حاضر میشد و اجازه ای از مؤید طوسی و زینب شعریه دارد. (از الدارس فی تاریخ المدارس ج ۱ ص ۵۸۲).
[ هِ ] (اِخ) محمدبن عمر بلخی مکنی به ابوعلی شاعر است و در کودکی از وطن خویش [بلخ ] دور شد و به عراق و شام سفر کرد و بتقلید گروهی از شاعران که لقبی خاص مانند ناجم، ناشی، نامی، زاهی، طالع و طاهر اتخاذ کرده اند، خود را زاهر ملقب ساخت. سپس به خراسان بازگشت و در نیشابور اقامت جست. وی شعر بسیار میگفت و بدان ارتزاق میکرد. از جملهٔ اشعار وی این دو بیت است که منسوب به ابوالحسن علی غزنوی است اما من از زبان خود او شنیدم و وی آنها را انشاء خویش میدانست: اقول و قد فارقت بغداد مکرها سلام علی عهد العطیفة و الکرخ هوائی و رائی و المسیر خلافه فقلبی الی کرخ و وجهی الی بلخ. (از یتیمة الدهر ج ۴ ص ۲۹۶).

کلمات هم‌قافیه با «زاهر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «هر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید