معنی زاریکنان
8 بازدید
[ کُ ] (ق مرکب) نالان. گریان : بدینسان همی رفت زاری کنان که آمد بدان بارگاه کیان.فردوسی. یحیی چون بشنید، زاری کنان روی بکوه نهاد. (قصص الانبیاء ص ۱۸۱). چو من دیدم آن نازنین را چنان برون رفتم از خانه زاری کنان.نظامی. - بزاری کنان؛ بحالت زاری کردن : از یک طرف غلام بگرید به هایهای و از یک طرف کنیز به زاری کنان شود. سعدی.
کلمات همقافیه با «زاریکنان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر