معنی زاره
8 بازدید
[ رَ / رِ ] (اِمص) اسم مصدر است از زار، ریشهٔ زاریدن بمعنی زاری. (اسم مصدر و حاصل مصدر تألیف دکتر معین ص ۹۸). گریه و ناله. (برهان قاطع). ناله و تضرع باشد. (آنندراج). و مترادف ناله و گریه. (جهانگیری). زاری. (برهان قاطع) (آنندراج) (جهانگیری): هزار زاره کنم نشنوند زارهٔ من بخلوت اندر نزدیک خویش زاره کنم. دقیقی طوسی (لغت فرس چ اقبال ص ۵۱۴). آنگه آرند کشته را بگواره بر سر بازارشان نهند بزاره.منوچهری. آید بر کشتگان هزار نظاره پرّه کشند و بایستند کناره نه بقصاصش کنند خلق اشاره نه به دیت پادشه بخواهد از او مال. (اسم مصدر تألیف دکتر معین ص ۹۹). اگر از این راه بیرون رفت باید ندارد سودمان خواهش نه زاره. ناصرخسرو (دیوان ص ۳۹۳) (از اسم مصدر). سودی نداردت چو برآشوبد بدخو زمانه، خواهش و نه زاره. ناصرخسرو. آنکه از بیم تیغ او هر شب خصم راه است ناله و زاره. شمس فخری. (از آنندراج) (از جهانگیری). || زاری کردن. (شرفنامهٔ منیری). || (ص) بمعنی خوار و زار. (برهان قاطع) (آنندراج). || مسکین. فقیر. بدبخت. (از لیث ذیل لغت ارموله). و رجوع به فرهنگ اوبهی و صحاح الفرس و رجوع به زار شود.[ رَ ] (اِخ) (عین الـ ...) چشمه ای است معروف در بحرین. (از معجم البلدان).[ رَ ] (ع اِ) گروه انبوه از مردم. (تاج العروس). || جماعت شتران. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (تاج العروس). || گروه انبوه گوسفندان. (تاج العروس). || گروه ۵۰ تا ۶۰ تنی از مردم یا شتر. (تاج العروس). || چینه دان مرغ. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || بیشه ای است که در نی زار باشد دارای آب و درخت. (اقرب الموارد).[ رَ ] (اِخ) قریه ای است به صعید. (منتهی الارب) (تاج العروس). یاقوت آرد: زاره شهری است به صعید نزدیک به قفط. (از معجم البلدان). و در قاموس الاعلام ترکی آمده است: ناحیه ای بدین نام در صعید مصر است.[ رَ ] (اِخ) قریه یا شهری است واقع میان ارزنجان و سیواس. حمداللََّه مستوفی آرد: از ارزنجان تا دیه خواجه احمد پنج فرسنگ.... از او تا اگرسوک پنج فرسنگ، از او تا زاره هشت فرسنگ. (نزهة القلوب چ لیدن ج ۳ ص ۱۸۴).[ رَ ] (اِخ) قریه ای است در طرابلس غرب، از آنجا است ابراهیم زاری بازرگان مالدار. (از تاج العروس) (منتهی الارب). یاقوت نویسد: سلفی ابراهیم زاری را که از اعیان تجار و مالداران بود و به اسکندریه درآمده بود بدان جا انتساب داده است. (از معجم البلدان). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی و زاری ابراهیم شود.[ رَ ] (اِخ) قریه ای بزرگ است در بحرین. و بسال ۱۲ هـ . ق. بهنگام خلافت ابی بکر گشوده شد و با اهالی آن صلح برقرار گردید. از این جا است مرزبان الزاره. (از معجم البلدان). و رجوع به تاج العروس و منتهی الارب و قاموس الاعلام ترکی شود.[ زارْ رِ ] (اِخ) فردریک. پروفسور باستان شناس آلمانی است. او را تصنیفاتی است در صنایع ایران قدیم و نقوش برجسته و تاریخ باستانی ایران. وی مدیر شعبهٔ آثار اسلامی موزهٔ فردریک برلن بوده و مقدمه ای بزبان فارسی بر کتاب سرآمدان هنر تألیف طاهرزاده چ ۱۹۲۳ م. نوشته است.[ زارْ رَ ] (اِخ) قبیله ای است از ازد. رجوع به تاج العروس و زاره (بدون تشدید) شود.
کلمات همقافیه با «زاره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر