معنی زارزار
6 بازدید
(ق مرکب) برای مبالغه آید. - زارزار سوختن؛ بخواری و زبونی یا شدت و حدت طعمهٔ آتش شدن. بخواری به آتش سوختن : دلی که ز آب وصالت بجوی بود روان بسوخت ز آتش هجر تو زارزار، دریغ. عطار. - زارزار کشته شدن؛ کشته شدن بزاری و زبونی. کشته گردیدن بذلت و خواری : گفت آخر از خدا شرمی بدار می کشی این بی گنه را زارزار.مولوی. - زارزار گریستن؛ سخت گریستن. بسیار زاری کردن. به آواز بلند گریه کردن : همه زارزار میگریستند. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۶). و سلمان نیز بر فراق رسول میگریست و نوحه میکرد و زارزار میگریست. (قصص الانبیاء ص ۲۴۱). ایشان ایوب را در زنبیل نهادند و از آن ده بیرون بردند و بر وی زارزار بگریستند. (قصص الانبیاء ص ۵۶). یعقوب زارزار بگریست و گفت شما راست میگوئید. (قصص الانبیاء ص ۵۶). - زارزار نالیدن؛ سخت نالیدن. بلند ناله کردن : خاقانیا مصیبت غم خوار کار نیست هین زارزار نال که کار اوفتاد سخت.خاقانی. بلبلی زارزار مینالید بر فراق بهار، فصل خزان.سعدی.
کلمات همقافیه با «زارزار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زار» برای سرودن شعر