معنی زاج
6 بازدید
(ص، اِ) زن نوزای. (شرفنامهٔ منیری). زن نوزائیده. (برهان). نفساء: دلیری که ترسد ز پیکان تیر زن زاج خوانش مخوانش دلیر. ابوالمؤیدبلخی. و آن را زاچ و زچه نیز خوانند. (شرفنامهٔ منیری) (برهان) (آنندراج). و رجوع به زاچ و زچه در لغت نامه شود.(معرب، اِ) فارسی معرب است و آن را شب یمانی نیز گویند و در ساختن مرکب بکار برند. (لسان العرب). زاج، زاک، معرب است و آن انواع است. (منتهی الارب). فارسی معرب است. (المعرب جوالیقی). معرب زاک است که بهندی پهنگری گویند. (غیاث اللغات). حمداللََّه مستوفی آرد: سبب تولد [ زاجات ] بعضی گویند اجزاء محرقهٔ مائی و ارضی با هم اختلاط سخت کنند و قوت حرارت آفتاب در آن مؤثر شده و دهنیت و ملحیت و کبریتی از آن پیدا شود اگر در معدنش قوت حدیدی غالب بود زاج سرخ و زرد باشد و اگر قوهٔ نحاسی بیشتر بود سبز باشد. و بعضی گویند زاج از زیبق مرده و کبریت متولد شده و رنگش سرخ و زرد و سیاه و سفید بود. سبز قلقطار و قلقذیس است. و قلشدر را ماند و طعمش شیرین بود و زرد زاج مداد است و میانش چون صمغ بود و پاک تر باشد و سرخ و سیاه زاج کفشگران و رنگرزان بود و سفید را سوری خوانند و در جبال جیلان و طبرستان بیشتر بود و مجموع زاجات جرب و ناسور و رعاف و دندان خوره را مفید بود و از دودش موش و مگس بگریزند. (نزهة القلوب مقالهٔ اول). و در همین فصل گوید: اگر [ معدن ] در زمین سبخه یعنی شوره باشد انواع املاح و بوارق و شبوب باشد و اگر در زمین عفصه یعنی از خشکی طعم مازو دهد انواع زاجات دهد. و در ج ۳ ص ۲۰۵ آرد: معادن [ زاجات ] فراوان است. آنچه در ملک ایران است ثبت کنم، معدنی بکوه هوین [ هرین ] لُر کوچک چشمه ای است زاج به الوان میدهد. معدن بکوه دماوند معدن دیگر به طارمین قزوین. (نزهة القلوب ج ۳ ص ۲۰۵). مؤلف اختیارات بدیعی گوید: زاج را انواع است سفید و سرخ و سبز. و زرد و زاج سپید قلدیس خوانند و شوغار گویند و بیونانی خلقنیس و بشیرازی زاغ سیبی و زاج سرخ سوری خوانند و زاج سبز قلقنت و کلقند خوانند و قلقطار زاج زرد است، بپارسی زاج شتردندان خوانند و بهترین آن مصری بود و براق مانند زرنیخ بدخشی و چون در دست مالند فرود ریزد و پاک بود و کهنه نباشد و نوعی از زاج سوری هست که بپارسی زاغ کفشگران خوانند و بشیرازی زاغ سیاه خوانند و بیونانی مالیطرنا و ملیطرنا نیز گویند. و جالینوس گوید: قلقطار چون کهنه شود زاج گردد و وی معتدل ترین همهٔ زاجات بود و محرق وی الطف محرقات بود. و زاج احمر و اصغر و اخضر در قوه مانند یکدیگرند لیکن اختلاف در غلظ و لطافت است. و لطیف ترین، سپید است و قوی ترین سبز. و غلیظترین سرخ. و قلقطار خیرالامور اوسطها بود و متوسط بود میان غلظ و لطافت. و زاجی دیگر هست که بیونانی مسیق [ میسو ] گویند و بهترین آن قبرسی بود که لون آن مانند زر بود. و طبیعت قلقطار گرم و خشک بود و قابض بود. و از خوردن زاجات سرفهٔ سخت پیدا شود تا بحدی که بسا بکشد و مداوای آن بشیر تازه و مسکه و قند و مانند آن کنند. (اختیارات بدیعی). شیمی دانان قدیم اقسام سولفات ها (کبریتها) را بنام زاج، ویتریول و یا کوپروز مینامیده اند و انواع مختلف آن را با قید سبز، کبود (سولفات آهن، مس) و مانند آن از یکدیگر متمایز می ساخته اند. سولفات نشادر را ویتریول یا کوپروز نشادری و سولفات جیر [ آهک ] را ویتریول یا کوپروز آهک میگفته اند. سولفات آهن را مرسیال نیز میگفته اند این اقسام مختلف ویتریول یا سولفاتها را زاج نیز می گفته اند و برای تشخیص و جدا ساختن اقسام آن از یکدیگر قید آهن، مس، نشادر، آهک و یا سبز، سرخ، کبود، زرد بدان میافزودند. ولکن زاج حقیقی اکسید اول آهن است که از ترکیب آن با صمغ و آب مرکب سیاه تهیه میشود و از نمکهائی است که بطور آزاد نیز در طبیعت بدست میاید و در طب استعمال میشود. زاج هنگامی که خشک است برنگ سفید است و چون تبلور یافت سبز متمایل بکبود میگردد. و بصورت ورقه های مختلفةالاضلاع شفاف و خوشرنگ دیده میشود. این زاج بدون بو و مزه و دارای خاصیت قبض شدید میباشد. وزن نوعی آن ۸۸۰، ۱ است. ترکیبات زاج: ۰۱، ۲۹ حامض کبریتیک (اسید سولفوریک) ۴۳ و ۲۵ اکسید اول آهن و ۵۶. ۴۵ آب است. چون در معرض هوا قرار گیرد یک قشر زرد و نرم آن را میپوشاند. زاج در معادل یک برابر یا دو برابر خود آب سرد و در معادل ۴/۱ یا ۴/۳ آب جوش حل میشود و در الکل قابل حل نیست. (از دائرة المعارف بستانی). و از زاج برای رنگ آمیزی غشاء سلولزی و انعقاد لعابها استفاده میشود. (گیاه شناسی مهندس ثابتی ص ۴۳، ۶۴ و ۶۵). و نیز در تهیهٔ اتراکسید و تبدیل الکلها یا فنل و الکل به اتراکسید بکار میرود. (روش تهیهٔ مواد آلی دکتر رضا صفوی ص ۳۵۴). و رجوع به تذکرهٔ ضریر انطاکی، کائنات الجوّ ابوحاتم اسفزاری، مخزن الادویه، بحر الجواهر و مفاتیح العلوم خوارزمی شود.(اِخ) لقب احمدبن منصور حنظلی (محدّث) است. (تاج العروس) (منتهی الارب). و رجوع به احمدبن منصور شود.[ جِنْ ] (ع ص) کاری که انجام آن آسان باشد: زجا الامرُ زَجْواً؛ تیسَّرَ و زَجا الخراج؛ تیسرت جبایته فهو زاجٍ. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «زاج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر