معنی زابلستان
6 بازدید
[ بُ لَ / لِ ] (اِخ) نام ولایت آباء و اجداد رستم است و آن را زاولستان نیز گویند. (شرفنامهٔ منیری): برآمد بسی روزگاران بر اوی که خسرو سوی سیستان کرد روی که آنجا کند زند و استا روا کند موبدان را بدان بر گوا [ رستم و زال به پیشباز آمدند ] به زابل ببردند مهمان خویش همه بنده وار ایستادند پیش از او زند و استا بیاموختند نشستند و آتش برافروختند. [ این مهمانی دو سال طول کشید و خبر به اقطار جهان رسید ] که او پهلوان جهان را ببست تن پیلوارش به آهن بخست به زابلستان شد بپیغمبری که نفرین کند بر بت آذری. [ پس شهریاران ] بگشتند یکسر ز فرمان اوی بهم برشکستند پیمان اوی.دقیقی. رجوع به مزدیسنا و تأثیر آن در ادب پارسی تألیف دکتر معین ص ۳۶۶ شود. غزنین و آن ناحیتها که بدو پیوسته است همه را به زابلستان بازخوانند. (حدودالعالم ص ۶۴). ز زابلستان تا بدریای سند نوشتیم عهد تو را بر پرند.فردوسی. که او راست تا هست زابلستان همان بست و غزنین و کابلستان.فردوسی. چو بهمن ز زابلستان خواست شد چپ آواز افکند و بر راست شد. (از شرفنامهٔ منیری از بوستان). مؤلف مجمل التواریخ و القصص آرد: پادشاه غرجستان را شار خوانند و پادشاه بامیان را شین گویند. و این ولایتها [ غور، غرجستان و بامیان ] رستم را بود در جمله زابلستان و این لقبها وی نهاده است و اکنون همان رسم بجا است. (مجمل التواریخ و القصص ص ۴۲۲). و رجوع به ص ۳۹ از همان کتاب شود. یاقوت گوید: همان زابل است که عجمان آن را زابلستان گویند و آن ناحیت بزرگی است در جنوب بلخ و طخارستان. مرکز این ناحیه شهر بزرگ و تاریخی غزنه است. زابلستان منسوب به زابل جد رستم بن دستان است و «ستان» که به نام زابل اضافه شده سامی بجای حرف نسبت نزد پارسیان بکار میرود. زابلستان بدست عبدالرحمن بن سمرة هنگام خلافت عثمان بن عفّان (خلیفهٔ سوم) بروی مسلمین گشوده شد. (المعجم البلدان ج ۴). بیرونی آرد: نزدیک زابلستان معادنی است که از سنگهای آن و یا از چاه هائی بنام زروان جنب قریهٔ خشباجی طلا بدست می آید. و در آنجا کوههائی است که دارای معدن نقره، مس، آهن و سرب و همچنین سنگهای مغناطیس است. آنچه از این سنگها مورد تابش آفتاب قرار گیرد نیروی کمتری دارد و سنگهائی که در عمق بیشتری و دور از تابش آفتاب قرار دارند قویترند. (الجماهر ص ۲۱۳). و در ص ۲۶۲ آرد: در زرویان زابلسان سنگهایی است که بنام مرداسنجا و بشکلهای مختلف و مانند شیئی سیاه آمیخته به زردی است. این سنگها چون زرنیخ ذوب شود و از آن قالبهائی مانند تعویذ و بازوبند میسازند که شبیه آینه های چین است و آن را خارصینی مینامند. سامی بیک آرد: زابلستان، از جنوب به افغانستان از شمال به بلوچستان محدود و در وسط کابلستان، خراسان، سیستان و مکران قرار گرفته است. کوه و آب فراوان دارد. و اهالی آن به دلیری مشهورند. از شهرستانهای این خطه غزنه، میمند و کلات است. نام زاولستان در این عصر مهجور و به دو قسمت بنام افغانستان و بلوچستان تقسیم شده است. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۴). و رجوع به نزهة القلوب ص ۱۴۲ و تاریخ سیستان ص ۲، ۲۲، ۲۳، ۲۶، ۲۸، ۳۰، ۱۱۷، ۱۱۸، ۲۱۶، ۲۴۹، ۲۵۵، ۳۰۵، ۳۰۸، ۳۴۴ و حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۲۰۳ و ج ۲ صص ۳۷۵ -۳۷۷ و احوال و آثار رودکی تألیف نفیسی ص ۳۹۴ و مزدیسنا و تأثیر آن در ادب پارسی تألیف دکتر معین ص ۴۲۱ و تاریخ ادبیات براون (از سعدی تاجامی) ص ۴۲۱ و یشتها پورداود ج ۱ ص ۲۰۳ و سبک شناسی ملک الشعراء بهار ج ۱ صص ۲۲ -۱۶۷ و ج ۲ ص ۴۹ و ج ۳ ص ۱۵۸ و مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه چ تهران ص ۲۹۴ و مجمل التواریخ و القصص ص ۳۹ و تاریخ مغول اقبال ص ۱۴۲ و معجم البلدان، زابل. و لغت سیستان در لغت نامه شود.
کلمات همقافیه با «زابلستان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تان» برای سرودن شعر