معنی ریشه کردن
6 بازدید
[ شَ / شِ کَ دَ ] (مص مرکب) ریشه راندن. ریشه دواندن. (از مجموعهٔ مترادفات ص ۱۸۹). رشد و نمو ریشهٔ نبات. (فرهنگ لغات عامیانه). ریشه نهادن. ریشه دوانیدن : خاری است غم که در دل ما ریشه کرده است ماری است پیچ و تاب که در آشیان ماست. صائب (از آنندراج). || ریشه ریشه شدن پوست در سر انگشت. (فرهنگ لغات عامیانه). زیادتی در کنارهٔ ناخن برآمدن و آزار دادن. || جایگیر شدن و مستحکم شدن وضع و قوام یافتن و استحکام وضع کسی یا چیزی. (از فرهنگ لغات عامیانه).
کلمات همقافیه با «ریشه کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر