معنی ریشخندی
321 بازدید
[ خَ ] (ص نسبی) مضحکه. سخریه. این کلمه را در صورتی می گویند که شخص کار پستی را که لایق مهمی نباشد مرتکب گردد. (ناظم الاطباء). || سخره. (شرفنامهٔ منیری). که تملق که بدو کنند برای هر امری آماده شود. که با تملق فریب خورد. که او را آسان ریشخند توان کرد. (یادداشت مؤلف). - ریشخندی بودن؛ قابل ریشخند بودن. (از یادداشت مؤلف). - ریشخندی شدن؛ قابل ریشخند شدن. مورد ریشخند قرار گرفتن : هرکه گیرد پیشهٔ بی اوستا ریشخندی شد به شهر و روستا.مولوی. رجوع به ریشخند شود.
کلمات همقافیه با «ریشخندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر