معنی ریزان

معنی ریزان

8 بازدید
(نف، ق مرکب) نعت فاعلی از ریختن و به معنی در حال ریزش. (از شعوری ج ۲ ص ۱۹). پاشان. افشان. روان. جریان دارنده. (ناظم الاطباء). ریزنده. مدرار. در حال ریختن. (یادداشت مؤلف). - آب یا اشک ریزان؛ ماء یا دمع ساکب. (یادداشت بخط مؤلف). || بارنده مانند ابر و آسمان. (ناظم الاطباء): چو بیمار زار است ما چون پزشک ز دارو گریزان و ریزان سرشک.فردوسی. وز میغ سیه چشمهٔ خون ریزان است تا باد دگر ز میغ بردارد چنگ.منوچهری. ریزان ز دیده اشک طرب چون درخت رز کز آتش نشاط شود آبش از مسام.خاقانی. خوناب جگر ز دیده ریزان چون بخت خود اوفتان و خیزان.نظامی. چو سیلاب ریزان که در کوهسار نگیرد همی بر بلندی قرار.سعدی (بوستان). چون شمع بر بالین معشوق ریزان و درخشان. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۱۲). سحاب بجس؛ ابرهای ریزان. (یادداشت مؤلف). - برگ ریزان؛ ریختن برگ. سقوط برگهای درختان : نه چندان تیر شد بر ترک ریزان که ریزد برگ وقت برگ ریزان.نظامی. - ریزان اشک؛ اشکِ ریزان : دیده ام عشاق ریزان اشک دارند از طرب آن همه چون سبحه در یک ریسمان آورده ام. خاقانی. - || اشک ریز. کنایه از کسی که گریه می کند و اشک می ریزد. || گدازان. || اندازان. || ریخته شده. (ناظم الاطباء). متلاشی. (یادداشت مؤلف): چرا تیره نباشد اختر من که در خاک است ریزان گوهر من. (ویس و رامین). نشاید ویس من در خاک ریزان شهنشه می خورد در برگریزان. (ویس و رامین). - ریزان شدن؛ ریختن. از هم پاشیدن. ریزریز شدن. خرد شدن. (از یادداشت مؤلف): همه مهرهٔ پشت او همچو نی شد از درد ریزان و بگسست پی.فردوسی. از آواز ما کوه ریزان شود هنر بر دلاور گریزان شد.فردوسی. وگر شیر بیند گریزان شود ز چنگال ناخنش ریزان شود.فردوسی. بر آن کوه بی بیم لرزان شدی بمردی و بر خاک ریزان شدی.فردوسی. بی سایه و بی حشمت او ملک جهان بود چون خانه که ریزان شود آن را در و دیوار. فرخی. خاکی که مرده بود و شده ریزان آکنده چون شد وز چه گلگون است. ناصرخسرو. گوهر آبگینه را در آتش باید نهادن تا سرخ شود پس در آب شخار سرد انداختن تا ریزان بشود... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - || ریخته شدن. باریدن : نه چندان تیر شد بر ترک ریزان که ریزد برگ وقت برگریزان.نظامی. - || جاری شدن. روان گشتن. (ناظم الاطباء). - ریزان کردن؛ متلاشی ساختن. در هم ریختن : چو خشم آورد کوه ریزان کند سپهر از بر خاک لرزان کند. فردوسی. || (اِمص) لیاقت و سزاواری. (ناظم الاطباء). || نثار: گل ریزان. شکرریزان. درم ریزان. (یادداشت مؤلف). || (اِ) دولت و ثروت. || هوا و هوس. آرزو و مراد. (ناظم الاطباء). هوا و مراد. (از شعوری ج ۲ ص ۱۹).

کلمات هم‌قافیه با «ریزان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید