معنی ریاح
7 بازدید
[ رَ ] (ع اِ) می. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (دهار) (ناظم الاطباء) || رواح. (ناظم الاطباء). اول شب، گویند: خرجوا بریاح من العشی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). شبانگاه. (آنندراج).(ع اِ) رَیاح. رواح. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به رَیاح در معنی اخیر و رواح شود. || جِ ریح به معنی باد. (منتهی الارب) (دهار). ریاح چهارگونه است: جنوب و آن باد قبله است و شمال که از شمال می وزد و صبا که آن از خاور می وزد و دبور که آن از باختر می وزد، باد پنجمین را نیز بدان افزوده اند و آن گردباد است که وزیدنگاه آن مشخص نیست و نکباء نامیده می شود. (از اقرب الموارد): گفتم حرارتست هم او مادر او ریاح گفتا برودتست زمین را درو پدر. ناصرخسرو. زهی هوا را طواف و چرخ را مساح که جسم تو ز بخار است و پرتو ز ریاح. مسعودسعد. در فضای هوا رعد و برق و سحاب و ریاح و شهاب موجود گردانید. (سندبادنامه ص ۲). - ریاح اربعه؛ صبا و دبور و جنوب و شمال است. (یادداشت مؤلف). - ریاح الصبیان؛ ریح الصبیان. رجوع به ریح الصبیان در ذیل مادهٔ ریح شود. - ریاح غلیظة؛ ریح غلیظة. رجوع به ریح غلیظة در ذیل مادهٔ ریح شود.
کلمات همقافیه با «ریاح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر