معنی رگ زدن
6 بازدید
[ رَ زَ دَ ] (مص مرکب) خون گرفتن. (آنندراج). فصد. (تاج المصادر) (دهار) (منتهی الارب). فصد کردن. رگ گشادن. (آنندراج). رجوع به فصد شود: رگ زدن باید برای دفع خون رگ زنی آمد بدانجا ذوفنون.مولوی. اگر زنند رگش باخبر نمی گردد کسی که گردش چشم تو کرد بیخبرش. صائب (از آنندراج). - مگس را در هوا رگ زدن؛ دچار عسرت و تنگدستی بودن : چون قدم با شاه و با بگ می زنی چون مگس را در هوا رگ می زنی.مولوی. چه عطا ما بر گدائی می تنیم مر مگس را در هوا رگ می زنیم.مولوی.
کلمات همقافیه با «رگ زدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر