معنی رو داشتن
7 بازدید
[ تَ ] (مص مرکب) کنایه از شرم حضور داشتن. (از آنندراج). رودربایستی داشتن : کوبکو دربدر ز بس گردید گریه در پیش ناله رو دارد. کلیم (از آنندراج). || سمج و مصرّ بودن. (ناظم الاطباء). گستاخ و بیشرم بودن. وقح و بی حیا بودن. رجوع به رو شود: ای که صد سلسله دل بسته به هر مو داری باز دل میبری از خلق عجب رو داری! شاطرعباس قمی متخلص به صبوحی. || توجه داشتن. (آنندراج). روی دیدن و روی نهادن و روی یافتن و روی آوردن و روی ماندن و روی بردن و روی کردن هم به همین معنی است. (آنندراج). - رو به چیزی داشتن؛ بسوی آن گراییدن : حاکم عادل، دیوار مستحکم است چون میل کند بدان که رو بخرابی دارد. (مجالس سعدی). به تاراج چمن رو داشت سرو فتنه بالایش که از رنگ حنا خون بهار افتاد در پایش. میرزا بیدل (از آنندراج). || وجه و علت داشتن : لیکن از روی طعنهٔ خصمان آمدن هیچ رو نمی دارد. خاقانی.
کلمات همقافیه با «رو داشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر