معنی روکش
7 بازدید
[ کَ / کِ ] (اِ مرکب) ورقه ای از طلا یا متال که روی دندان کشند. || پوشش یا جامه یا ورقه ای که روی چیزی کشند چنانکه نجاران بر روی میز یا در و غیره. فورمیکارا. (از یادداشت بخط مؤلف). || کاغذ یا پارچه ای که بدان چیزی را بپوشانند. (فرهنگ فارسی معین). - روکش کردن؛ ورقه ای از چوب گردو یا چوب دیگر را بر چوبی از جنس پست کشیدن. پوشانیدن نجار روی در و میز و غیره را با ورقه ای از چوب گرانبهاتر. (از یادداشت بخط مؤلف). - || زیردست یا خردی را به بی ادبی نسبت به بالادست و بزرگی وادار کردن. کسی را به برابری و مقاومت کسی داشتن. (یادداشت بخط مؤلف). || آنچه که ظاهر آن با باطن یکی نباشد. (فرهنگ فارسی معین). هر چیزی که ظاهر آن با باطنش یکی نباشد و مختلف بود. (از برهان) (ناظم الاطباء). نوعی از زر قلب. (آنندراج) || چادر و نقاب : دل شد اسیر زلف تو بر رو مکش نقاب سودا بهم رسیده به روکش چه احتیاج. تائب تفرشی (از آنندراج). || شرمنده کننده. (غیاث اللغات).[ رَ کَ ] (اِ) دنیا و عالم و دهر. (ناظم الاطباء) (از برهان). || حریف و مقابل. (آنندراج) (از غیاث اللغات): به هر داغی که لاله ماند روکش نهاد از مردمک نعلی بر آتش. زلالی خوانساری (از آنندراج). || چیزی که قماش را در آن نگاه دارند چنانچه پارچهٔ خوب را در پارچهٔ دیگر پیچند و آنرا در عرف هند بیهن خوانند. (از آنندراج).[ کِ ] (اِخ) دهی از بخش مرکزی شهرستان آمل. سکنه آن ۱۱۰ تن. آب از نهر شل بت هراز. محصول آنجا برنج و نیشکر و غلات. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «روکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر