معنی رون
8 بازدید
(اِ) باعث و سبب. (آنندراج) (انجمن آرا (از برهان). سبب. (از فرهنگ جهانگیری). || بهرِ. برایِ. (یادداشت مؤلف). چنان بود که گویی به سبب آن. (فرهنگ اوبهی): به چشم اندرم دیدن از رون تست به جسم اندرم جنبش از بون تست . عنصری (از اسدی).[ رَ وَ ] (اِ) آزمایش بود. (لغت فرس اسدی) (فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ اوبهی). آزمایش و امتحان. (از آنندراج) (از انجمن آرا) (برهان): کرد باید مرمرا واو را رَوَن شیر تا تیمار دارد خویشتن.رودکی. || آرنج. رونک. (یادداشت مؤلف).[ رَ ] (ع اِ) نهایت مشارة که کرد زمین باشد. (از منتهی الارب) (از آنندراج). اقصای مشارة. (از اقرب الموارد).(ع اِ) سختی و شدت. ج، رَون. (منتهی الارب) (از آنندراج) شدت. ج، رؤون. (اقرب الموارد). رجوع به رؤون شود.[ رَ وِ ] (اِخ) دهی از بخش کهنوج شهرستان جیرفت. سکنهٔ آن ۱۰۰ تن آب آن از رودخانه. محصول عمدهٔ آنجا خرما. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).(اِخ) بنا به نوشتهٔ مؤلف تاریخ سیستان از نواحی سیستان بوده است ولی محل دقیق آن را معلوم نکرده است. رجوع به تاریخ سیستان ص ۱۴۰ و ۱۵۶ و ۳۷۵ و ۳۷۸ و ۳۹۱ شود.(اِخ) نام قصبه ای است از هند که زادگاه ابوالفرج رونی است. (فرهنگ جهانگیری) (از برهان). این قول خطاست و او از اهل رونه است که از قرای نیشابور است. رجوع به مادهٔ رونه شود.
کلمات همقافیه با «رون»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ون» برای سرودن شعر