معنی روق
6 بازدید
[ رَ ] (ع مص) صاف و روشن گردیدن. (از ناظم الاطباء). روشن گردیدن آب و جز آن. (منتهی الارب) (از آنندراج). صاف شدن آب. (از اقرب الموارد). صافی شدن آب. (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). || نیکو آمدن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (از دهار). خوش آمدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). به اعجاب آوردن. (از اقرب الموارد). بشگفت آوردن کسی را جمال کسی. (از ناظم الاطباء). || زیاد شدن بر کسی در فضیلت و خوبی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) || ریخته شدن. (المصادر زوزنی).[ رَ وَ ] (ع مص) دراز شدن دو دندان علیا از دندانهای سفلی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). دراز گردیدن ثنایای بالایین از ثنایای زیرین. (ناظم الاطباء). دراز شدن دندانهای کسی. (از اقرب الموارد).[ رَ ] (ع ص، اِ) شاخ. ج، اَرواق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). شاخ ستور. (دهار). سرون. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پاره ای از شب. || طرف پایین خانه. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || آغاز جوانی. (از ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب) (از دهار). آغاز و رونق جوانی. (از اقرب الموارد). || اول هر چیزی. (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). اول هر چیزی در حسن. (مهذب الاسماء). || عمر و زندگانی. و از آن است: فلان اکل روقه؛ یعنی کلانسال گردید تا همهٔ دندانهای وی بریخت. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || اسب نیکوخلقت. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (آنندراج). اسب نیک آفرینش که بیننده را بشگفت آورد. (از اقرب الموارد). || پرده. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || پرده ای که در زیر آسمان خانه کشند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). || جای صیاد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || کاشانه و پیشخانه. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). رَواق. (اقرب الموارد). || دلاوری که کسی با او نتواند درافتد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || خرگاه: حین ضرب الشیطان روقه و مد اطنابه (حدیث). (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). خرگاه. (آنندراج). خیمه. (دهار). || جثه و بدن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). جثه. (اقرب الموارد). || باران. (المنجد). || دوستی بی آمیغ. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). دوستی خالص. (از اقرب الموارد). || بدل چیزی. || شگفت از چیزی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). || جماعت. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || نزع و کشش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || عزم مرد و کار و همت او. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || مهتر. (منتهی الارب) (آنندراج). سید. (اقرب الموارد). || صاف و بی آمیغ از آب و جز آن. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). پالوده. (شرفنامهٔ منیری). || خوش آیند از هر چیز. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || روق الفرس؛ نیزه ای که سوار آنرا میان دو گوش اسب دراز کرده باشد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از آنندراج).(ع ص، اِ) جِ اَروَق و رَوقاء. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). و رجوع به اروق و روقاء شود. || جِ رائق. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). جِ رائق، بمعنی خوبروی و چیز خوب. (آنندراج). و رجوع به رائق شود.[ رَ ] (اِخ) دهی در گرگان. (ناظم الاطباء). دهی است به جرجان. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «روق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر