معنی روع
5 بازدید
[ رَ ] (ع مص) بشگفت آوردن کسی را. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی). || خوش آمدن. (دهار). از چیزی خوش آمدن. (از المصادر زوزنی). || فایده دادن: راع فی یدی کذا؛ یعنی فایده داد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). فایده دادن. (آنندراج). || ترسیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || ترسانیدن. (ناظم الاطباء) (دهار) (ترجمان جرجانی چ دبیرسیاقی ص ۵۴) (آنندراج) (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الار ب).[ رَ ] (ع اِ) ترس و بیم و خوف و فزغ. (ناظم الاطباء). بیم. (آنندراج) (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). ترس. (دهار) (آنندراج) (منتهی الارب). باک. رعب. هراس. اذیب. (یادداشت مؤلف). - روعاً او طوعاً؛ به میل یا ترس. از روی ترس یا به میل خود. خواهی نخواهی : تمامت ارکان ملک بنی ایوب امروز روعاً او طوعاً در سلک عبودیت منتظم اند. (تاریخ جهانگشای جوینی). || جنگ. (از اقرب الموارد).[ رَ وَ ] (ع ص) شگفت انگیز. (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج) اسم است از اَروَع آنکه ترا به حسن و روشنی منظر یا شجاعت بشگفتی آورد. (از اقرب الموارد).(ع اِ) دل. (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (منتهی الارب). نفس. قلب. دل. (یادداشت مؤلف). || جای ترس و بیم. (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (منتهی الارب). || خال دل. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). سواد قلب. (یادداشت مؤلف). || ذهن و عقل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || (اصطلاح عرفان) روح انسان را به اعتبار خوف و فزع آن از قهر مبدع قهار خود روع گویند. (فرهنگ مصطلحات عرفاء تألیف سجادی). || جِ اَروَع و رَوعاء. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به اروع و روعاء شود. || جِ رائِع. (ناظم الاطباء). رجوع به رائع و رایع شود.[ رَ ] (اِخ) شهریست به یمن نزدیک لحج. (منتهی الارب) (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «روع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر