معنی روشننهاد
6 بازدید
[ رَ / رُو شَ نِ ] (ص مرکب) روشن گهر. آنکه سرشت روشن داشته باشد. (آنندراج). آنکه خوی و نهاد وی تابان و منور باشد. (ناظم الاطباء): برآسود درویش روشن نهاد بگفت ایزدت روشنایی دهاد. سعدی (بوستان). غلامش به دست کریمی فتاد توانگر دل و دست و روشن نهاد. سعدی (بوستان). در زیر سنگ حادثه گم شد ز من کلیم آن دل که همچو آینه روشن نهاد بود. کلیم کاشی (از آنندراج). و رجوع به روشن گهر شود.
کلمات همقافیه با «روشننهاد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر