معنی روشنایی

معنی روشنایی

8 بازدید
[ رَ شَ ] (حامص، اِ) معروف است که در مقابل تاریکی باشد. (برهان قاطع). صاحب غیاث اللغات و به تبعیت از او آنندراج آرد: مرکب از روشنا که مخفف روشنان است بمعنی روشن بزیادت الف و نون و یای مصدری بمعنی روشنی. (غیاث اللغات) (آنندراج). و باز صاحب غیاث اللغات آرد: فقیر مؤلف گوید که روشنایی بمعنی روشن شونده شدن است مرکب از روشن و الف فاعلیت و یای مصدری و همزه برای رفع التقای ساکنین و میتواند که یای نسبت باشد در این صورت روشنایی بمعنی نوری و پرتوی که منسوب است به شی ء روشن شونده، فافهم. (غیاث اللغات). و این گفتهٔ صاحب غیاث اللغات بر اساسی نیست. رجوع به حاشیهٔ همین ماده و برهان قاطع چ معین شود. سنا. (دهار) (ترجمان القرآن). ضَوء. (دهار) (منتهی الارب). نور. (ترجمان القرآن). ضیاء. (منتهی الارب). روشنی : یکی باد برخاست و گرد سیاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه.فردوسی. تو از تیرگی روشنایی مجوی که با آتش آب اندر آید بجوی.فردوسی. ز شب روشنایی نجوید کسی کجا بهره دارد ز دانش بسی.فردوسی. آفتاب بدان روشنایی جهان را روشن گردانید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۵). من از تاریکی کفر به روشنایی آمدم به تاریکی بازنروم. (تاریخ بیهقی ص ۳۴۰). وی را به روشنایی آوردند یافتندش به تن قوی. (تاریخ بیهقی ص ۳۴۱). که دانست کافزون شود روشنایی به چشم اندر از سنگ کوه سپاهان. ناصرخسرو. و چون آتشی است که از سنگ و پولاد جهد و تا سوخته نیابد نگیرد و چراغ نشود که از او روشنایی یابند. (نوروزنامه). دست در روشنایی مهتاب زدمی. (کلیله و دمنه). باز در عواقب کارهای عالم تفکری کردم... تا روشن گشت که نعمتهای این جهانی چون روشنایی برق است. (کلیله و دمنه). به بیت عمادی جوابش بگفتم چه گفتمش گفتمش کای روشنایی.انوری. در سیاهی سنگ کعبه روشنایی بین چنانک نور معنی در سیاهی حرف قرآن آمده. خاقانی. روز بشب کرده ای به تیرگی حال شب به سحر کن به روشنایی باده.خاقانی. چو آمد زلف شب درعطرسایی به تاریکی فروشد روشنایی.نظامی. بما چشمش دگر کرد آشنایی دو به بیند ز چشمی روشنایی.نظامی. || چراغ. مشعل : از پدر شنید که به نزدیک آن حضرموت بر لب دریا غاری است... و شداد مرده بدانجا اندر است پس روشنایی برداشتند و بدانجا اندر رفتند روشناییشان بمرد متحیر شدند و لیکن همچنان همی رفتند. (تاریخ بلعمی). || امید. گشایش کار. بهبود اوضاع : من [ عبدالرحمن قوال ] و مانند من که خدمتکاران امیر محمد بودیم ماهی را مانستیم از آب بیفتاده و در خشکی مانده... و امید می داشتیم که مگر سلطان مسعود وی را بخواند سوی هرات و روشنایی پدیدار آید. (تاریخ بیهقی). || نام جوهری است که آنرا مرقشیشا گویند و به عربی حجرالنور خوانند و در داروهای چشم بکار برند. (برهان قاطع). نام دوای چشم. (آنندراج). نام سرمه ای که در ضعف بینایی و شب کوری و ستبری پلک و جرب آن بکار برند. سرمهٔ روشنایی. کحل روشنایی. (یادداشت مؤلف). رجوع به مرقشیشا و حجرالنور و روشنا و روشنایا شود. || مرکب که بعربی مداد گویند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). مرکب و سیاهی دوات. (ناظم الاطباء). || کنایه از دولت و ثروت. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). جاه و جلال. (ناظم الاطباء).
[ رَ شَ ] (اِخ) نام شخصی که در افغان ملحد پیدا شده بود و مسلمانان بضد آنرا پیر تاریکی گویند. (غیاث اللغات) (آنندراج).
[ رَ شَ ] (اِخ) دهی است از بخش وفس شهرستان اراک. سکنهٔ آن ۲۶۵ تن و محصول آنجا غلات و انگور. آب آن از قنات. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).

کلمات هم‌قافیه با «روشنایی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید