معنی روشناس

معنی روشناس

7 بازدید
[ شِ ] (ن مف مرکب) کنایه از شخص مشهور و معروف و آشنای همه کس. (برهان قاطع). مشهور که بتازیش وجیه خوانند. (شرفنامهٔ منیری). کسی که او را بمجرد دیدن توان شناخت که فلانی است. (آنندراج). کنایه از شخص معروف و مشهور و وجیه. (از غیاث اللغات). وجیه. (مهذب الاسماء). کنایه از شخص مشهور است که آشنای همه کس باشد. (انجمن آرا). آنکه مردم بسیاری او را شناسند. کسی که عدهٔ کثیری باحوالش آشنایی داشته باشند. سرشناس : سعد از قبیلهٔ بنی زهره بود و مردی روشناس بود و بزرگ و با خویشان بسیار و در همهٔ قریش از وی روشناس تر نبود. (ترجمهٔتاریخ طبری). ندیدم کس از مردم روشناس کز آن مردمی نیست بر وی سپاس.نظامی. تو آن خورشید نورانی قیاسی که مشرق تا بمغرب روشناسی.نظامی. دعای بی اثرم روشناس عرش نیم ز لب جدا چو شوم ره نمیبرد جایی. حکیم شفایی (از شعوری ج ۲ ورق ۲۳). || ستاره. کوکب. ج، روشناسان. (فرهنگ فارسی معین).

کلمات هم‌قافیه با «روشناس»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اس» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید