معنی روستایی

معنی روستایی

5 بازدید
(ص نسبی) باشندهٔ ده یعنی دهقان. (آنندراج) (غیات اللغات). قروی. (مهذب الاسماء). اهل ده. (از فرهنگ شعوری). دهاتی و دهقان. (ناظم الاطباء). آنکه در روستا نشیند: روستایی زمین چو کرد شیار گشت عاجز که بود بس ناهار.دقیقی. طوطی بحدیث و قصه اندر شد با مردم روستایی و شهری.منوچهری. برآن روستایی گره هر که بود برآشفت و زیشان یکی را ربود. (گرشاسب نامه). گر شاه تویی ببخش و مستان چیز از شهری و روستایی.ناصرخسرو. یکی روستایی ازهر را سلام کرد. (تاریخ سیستان). روستایی گاو در آخر ببست شیر آمد خورد و بر جایش نشست.مولوی. چو دشمن خر روستایی برد ملک باج و ده یک چرا می خورد. سعدی (بوستان). یکی روستایی سقط شد خرش علم کرد بر تاک بستان سرش. سعدی (بوستان). نه آن شوکت و پادشاهی بماند نه آن ظلم بر روستایی بماند. سعدی (بوستان). بفریبد دلت بهر سخنی روستایی و غرچه را مانی.بدیعی. خوش بباید بر آن امیر گریست که بتدبیر روستایی زیست.اوحدی. - روستایی طبع؛ کسی که طبعش چون روستایی است. کنایه از تنگ نظری و خست طبع است : ابوالحسن عقیلی نام دارد و جاه و کفایت اما روستایی طبع است. (تاریخ بیهقی). - روستایی گیرشدن؛ بحیل روستاییان دچار گشتن. (یادداشت مؤلف). - امثال: حاکم بسخن روستایی گیرد اما رها نکند. (جامع التمثیل از امثال و حکم دهخدا). روستایی اگر ولی بودی خرس در کوه بوعلی بودی. سعدی (از امثال و حکم دهخدا). روستایی را بگذار تا خود گوید. سنایی (از امثال و حکم دهخدا). روستایی را حمام خوش آمد. (از امثال و حکم دهخدا)؛ این مثل را در محلی گویند که کسی بجایی و بکاری چنان مشغول شود که نخواهد که بهیچ وجه ترک آن کند یا از آنجا بیرون آید. (از آنندراج). روستایی را عقل از پس میرسد. (از امثال و حکم دهخدا). روستایی را که رو دادی کفش بالا می کند.(جامع التمثیل از امثال و حکم دهخدا). روستایی رسوایی است؛ روستاییان بیشتر آبدهان و چغل باشند یا غالباً در کارها هلالوش و هایاهوی را دوست دارند. (امثال و حکم دهخدا). روستایی عید دیده. (جامع التمثیل از امثال و حکم دهخدا). روستایی وقتی گوزید گرد می نشیند؛ در مورد کسی گفته میشود که وقتی کار از کار گذشت تازه بفکر اصلاح یا خطای از دست رفته می افتد. (فرهنگ عوام). عشق تو و سینهٔ چو من کس طاوس و سرای روستایی. انوری (امثال و حکم دهخدا). طمع روستایی بحرکت آمد. (امثال و حکم دهخدا). گرهی را که یک روستایی زند صد شهری نتواند باز کرد؛ یعنی مردمان روستا بسیار گربز و محتالند. (از امثال و حکم دهخدا). || عوام و ارباب حرفه و فرومایگان. (لغت محلی شوشتر). || جمعیت مردمان خواه برای تماشا و خواه برای کاری. (لغت محلی شوشتر). || (حامص) دهقانی. (لغت محلی شوشتر). دهگانی. که بتازی دهقانی شود. (از شرفنامهٔ منیری). باین معنی منسوب به روستا بمعنی دهقان است. رجوع بروستا شود. || زندگانی و تعیش در روستا. (ناظم الاطباء). و رجوع به روستا شود.

کلمات هم‌قافیه با «روستایی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید