معنی روس
19 بازدید
(اِ) مخفف روپاس پهلوی. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). روباه. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). رجوع به روباه شود.[ رَ ] (ع اِ) انه لروس سوء؛ یعنی بد مرد است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || عیبی که در کراع (پایچهٔ گاو و گوسفند) باشد. (از اقرب الموارد). عیب. (از المنجد). || در شاهنامه عبدالقادر بغدادی بمعنی فریاد آمده است. (از فرهنگ شاهنامه).[ رَ ] (ع مص) بسیار خوردن. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || خرامیدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (برهان قاطع). رفتار بطور خرامان. (ناظم الاطباء). || گذر. (ناظم الاطباء). گذشتن. (برهان قاطع). سبقت گرفتن. (برهان قاطع). || برداشتن و بردن سیل خس و خاشاک را. (از اقرب الموارد). || نیکو گردانیدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).(ع مص) لغتی در رأس. جدا کردن و بریدن. (از دزی ج ۱ ص ۵۶۹). || جدا کردن دانهٔ ارزن یا دانهٔ گیاهان دیگر. (از دزی ج ۱ ص ۵۶۹).[ رُوْ وَ ] (ع ص) اسبی که سر اسبهای دیگر را چون با هم روند بگزد و یا بسر زند آنها را در وقت تقدم و پیشی خود. (ناظم الاطباء).(ص) هر فرد از قوم روس. روسی. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به روسی شود.(اِخ) از پسران یافث بن نوح بود. (از تاریخ گزیده چ لیدن ص ۲۸). و رجوع به یافث شود.(اِخ) در استی اوریسگ ، در گیلکی اورس ، نام قوم ساکن روسیه. بخش اعظم ملت روسیه از لحاظ نژاد به دو دستهٔ بزرگ تقسیم می شوند: خانوادهٔ هندواروپایی و خانوادهٔ اورال وآلتایی . (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). گروهی که بلاد آنها بسرحد صقالبه و ترک پیوسته است. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).(اِخ) نام ملکی وسیع در اقلیم ششم و هفتم. (غیاث اللغات). ناحیتی است که مشرق وی کوه بجناک است و جنوب وی رود روتا است و مغرب وی صقلاب است و شمال وی ویرانی شمال است و این ناحیتی بزرگ است و مردمانی بدطبع اند و بدرگ و ناسازنده و شوخ روی و ستیزه کار و حرب کن و ایشان با همه کافران کز گرد ایشان است حرب کنند و بهتر آیند و پادشاه را روس خاقان خوانند و ناحیتی است نعمت وی بغایت بسیار است از هر چیزی که بباید و اندر گروهی از ایشان مروت است و طبیبان را بزرگ دارند و ده یک همهٔ غنیمت ها و بازرگانیهای خویش هر سالی بسلطان دهند و اندر میانشان گروهی از صقلابیانند که ایشانرا خدمت کنند و از صد گز کرباس کمتر یا بیشتر یک شلوار دوزند و اندر پوشند همه بر سر زانو گرد کرده دارند و کلاههای پشمین بسر برنهاده دارند دم از پس قفا فروهشته و مرده را با هرچه با خویشتن دارد از جامه و پیرایه بگور فرونهند و طعام و شراب با ایشان بگور نهند. (حدود العالم چ دانشگاه ص ۱۸۸). کویابه مستقر ملک است و شهر صلابه و ارتاب از روس است. (از حدود العالم ص ۱۸۹): بروم اندرون شاه بد فیلقوس یکی بود با رای او شاه روس.فردوسی. ز چین و ماچین تا روس و تا در سقلاب همه ولایت خانست و زیر طاعت خان. فرخی. خفچاق و روس رسمی ابخاز و روم ذمی ذمی هزار فرقه رسمی هزار لشکر.خاقانی. فتح تو به جنگ لشکر روس تاریخ شد آسمان قران را.خاقانی. چون ز سواد شابران سوی خزر سپه کشید روس و الان نهند سر خدمت پای شاه را. خاقانی. ندانم که با داغ چندین عروس چگونه کنم قصهٔ روم و روس.نظامی. گفت کز جملهٔ ولایت روس بود شهری بنیکوی چو عروس.نظامی. بفرموده تا عبرهٔ روم و روس نبشتند بر نام اسکندروس.نظامی. سلطان روم و روس بمنت دهد خراج چیپال هند و سند بگردن کشد قلاد.سعدی. و رجوع به روسیه و روسیهٔ شوروی و روسی شود.
کلمات همقافیه با «روس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وس» برای سرودن شعر