معنی روزگار گذاشتن
7 بازدید
[ گُ تَ ] (مص مرکب) وقت گذراندن. گذراندن روزگار. عمر صرف کردن : این شهر را سخت دوست داشتی که آنجا روزگاری بخوشی گذاشته بود. (تاریخ بیهقی). در بیم و هراس روزگار گذاشتیم. (کلیله و دمنه). ماهیخواری... روزگار در خصب و نعمت میگذاشت. (کلیله و دمنه). شنزبه... در خصب و نعمت روزگار میگذاشت. (کلیله و دمنه). اگر در حیرت روزگار گذارم فرصت فائت گردد. (کلیله و دمنه).
کلمات همقافیه با «روزگار گذاشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر