معنی رودک

معنی رودک

12 بازدید
[ دَ ] (اِ) جانوری است که هرچندش بزنند فربه شود و آنرا بترکی وشق خوانند و از پوستش پوستین سازند. (جهانگیری). وشق را گویند و آن جانوری است که از پوستش پوستین سازند. گویند هر چند او را بیشتر زنند فربه تر و پوستش نفیس تر گردد. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). رجوع به وشق شود. || (ص) مرغ یا بره ای که پر و موی او را پاک کنند. معرب آن روذق است. جاحظ گوید: یسمون (الفرس) السمیط الروذق. (البیان و التبیین چ سندوبی ج ۱ ص ۳۲).
[ رَ دَ ] (ع اِ) کودک نوجوان خوش شکل. (منتهی الارب). جوان خوش آفرینش، و مؤنث آن رودکة است. (از اقرب الموارد).
[ دَ ] (اِخ) از دیههای سمرقند است. (معجم البلدان). ناحیتی است در سمرقند و رودکی نسبت بدانجاست. (از انساب سمعانی). نام قریه ای است از بخارا که استاد رودکی از آنجا بوده و بعضی گویند از مضافات سمرقند است. (از آنندراج). رجوع به «رودکی» و احوال و اشعار رودکی چ ۱ صص ۴۶۵-۴۶۲ شود.
[ دَ ] (اِخ) قریه ای است در حدود دو فرسنگی میانهٔ شمال و مشرق خشت. (از فارسنامهٔ ناصری). دهی است از دهستان کمارج بخش خشت از شهرستان کازرون واقع در دوازده هزارگزی شمال «کنارتخته» و جنوب غربی کتل رودک و در کنار راه شوسهٔ شیراز ببوشهر. در جلگه قرار دارد و هوای آن گرم است. سکنهٔ آن ۱۵۶ تن است. آب آن از رود خان شاپور و چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و خرما و لیمو، و شغل مردم زراعت و قالی و گلیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
[ دَ ] (اِخ) دهی است از دهستان رودبار از بخش افجهٔ شهرستان تهران واقع در نه هزارگزی شمال غربی گلندوک و متصل به راه شوسهٔ تهران به شمشک. کوهستانی و سردسیر، و سکنهٔ آن ۳۸۲ تن است. آب آن از جاجرود تأمین میشود و از محصولاتش غلات و سیب زمینی قابل ذکر، و شغل مردم زراعت است. دارای راه ماشین رو و امام زادهٔ قدیمی است. مزرعهٔ آب نوا جزء این ده است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).
[ دَ ] (اِخ) دهی است از دهستان زهرا از بخش بوئین شهرستان قزوین واقع در ۱۸هزارگزی بوئین. در جلگه قرار دارد و دارای هوای معتدل و ۱۳۰۹ تن سکنه است. آب آن از دو رشته قنات و زهاب رودخانهٔ حاجی عرب تأمین میشود. محصولش غلات و سردرختی گردو و انگور و سیب زمینی، و شغل اهالی زراعت و گلیم و جاجیم بافی است. دبستان دارد و بدانجا ماشین می توان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).

کلمات هم‌قافیه با «رودک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید