معنی روده

معنی روده

5 بازدید
[ دَ / دِ ] (اِ) امعای گوسفند و غیره. (برهان قاطع). سرگین دان مردم و جانوران. (شرفنامهٔ منیری). لوله های درازی که در شکم انسان و حیوان است و مجرای غذا و اسباب هضم آن است. (فرهنگ نظام). روده آلت دفع فضله است. آفریدگار تبارک و تعالی این آلت از شش نوع آفرید هر نوعی از بهر منفعتی، و چون انواع آن بسیار بود آنرا رده رده نهاد و نوع نخستین از روده ها اثناعشری است و دوم صائم و سیوم امعاء دقاق گویند و چهارم اعور و پنجم قولون و ششم امعاء مستقیم. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). جزئی از آلت هضم در انسان که بلافاصله پس از معده واقع شده و غذا پس از خروج از معده در آن داخل میگردد. (ناظم الاطباء). رودهٔ انسان بر دو قسم تقسیم می شود: ۱- رودهٔ کوچک که لوله ای است بطول تقریبی ۸ متر و قطر ۳ سانتی متر، و سه قسمت متمایز دارد: اثناعشر که از معده شروع میشود و قریب ۲۵ سانتی متر طول دارد، رودهٔ تهی که بعد از اثناعشر قرار دارد، رودهٔ دراز که دیوارهٔ آن نازکتر است. ۲- رودهٔ بزرگ که تقریباً یک متر و نیم طول و ۷ تا ۱۰ سانتیمتر قطر دارد و شامل سه قسمت متمایز است: ۱- رودهٔ کور که در انتهای آن زایدهٔ آپاندیس وجود دارد. ۲- قولون (قولون صاعد، افقی و نازل). ۳- راست روده، بطول تقریبی ۲۵ سانتی متر که تا مخرج مستقیماً ادامه دارد: <۵۳۰۶۴۰۸۱۲۳۴۴۰۱>... ز چوبی کمان کرد وز روده زه ز هر سو برافکند بر زه گره. فردوسی. که همواره باشی تو زو تندرست بباید به دارو ترا روده شست. فردوسی. به طبل نافهٔ مستسقیان بخور جراد به باد رودهٔ قولنجیان به پشک ذباب. خاقانی. تا بنوای مدیح وصف تو برداشتم رود رباب من است رودهٔ اهل ریا. خاقانی. رودهٔ تنگ به یک نان تهی پرگردد.(گلستان). شهله چربش دوله کیپا پاچه دست و کله سر روده زیچک شش حسیبک دل کباب و خون جگر. بسحاق اطعمه. - روده بر شدن از خنده؛ سخت و بسیار طویل خندیدن. - روده بزرگه روده کوچکه را خوردن؛ سخت گرسنه بودن. - امثال: اگر جراحی رودهٔ خودت را جابگذار، نظیر: اگر بابابیل زنی باغچهٔ خودت را بیل بزن؛ یعنی اگر کاری توانی انجام دادن و مصلحتی توانی اندیشیدن و عیبی توانی رفع کردن خود اولیتر از دیگران هستی. رجوع به امثال و حکم دهخدا شود. کلاغ روده اش درآمده بود میگفت جراحم.رجوع به مورد بالا شود. یک رودهٔ راست در شکمش نیست؛ یعنی سخت متقلب و دروغگو و بسیار نیرنگباز و حیله گر است. || تار هر آلتی. (ناظم الاطباء). وتر یا زه آلات موسیقی که ذوی الاوتار باشند: وتر؛ رودهٔ بربط. (زمخشری). || (ص) مرغ یا بره ای را گویند که پر و موی او را پاک کرده بروغن بریان کرده باشند و آنرا روده کرده هم میگویند و به عربی سمیط خوانند. (برهان قاطع). گوسپند و مرغ که بآب نیمگرم پر و موی از وی جدا سازند و با پوست بریان کنند و به عربی «سمیط» گویند. (آنندراج). مرغ اریت شده و گوسفند موکنده. (فرهنگ نظام). رودک، معرب آن روذق. جاحظ گوید: «یسمون (الفرس) السمیط الروذق». (البیان والتبیین چ سندوبی ج ۱ ص ۳۲ از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). السمیط؛ گوشت روده. (مهذب الاسماء). رجوع به روده شود. || لخت و برهنه. اسدی در ذیل لغت روخ چکاد گوید: روخ روده (MMM لخت) باشد و چکاد بالای پیشانی، و بپهلوی روخ چکاد اصلع بود. (فرهنگ اسدی چ پاول هورن). روت. رُت. لوت. عور. روخ. (یادداشت مؤلف): بباغ روده نگر دستباف باد ببوی بدشت ساده نگر دستبرد ابر ببین. عنصری. درخت روده از دینار و از گوهر توانگر شد گوزن از لاله اندر دشت با بالین و بستر شد. فرخی (از آنندراج). در ره سیل چون کنم خانه گربهٔ روده چون کنم شانه . سنایی (از آنندراج و فرهنگ نظام).
[ دَ ] (اِخ) محله ای بوده است به ری. (انساب سمعانی). قریه ای بوده است به ری و عمروبن معدی کرب بهنگام بازگشت از ری بدانجا بمرد و این میرساند که روده نه محله بلکه دیهی است از دیههای ری، و حارث بن مسلم روذی رازی بدین دیه منسوب است. (از معجم البلدان).
[ دَ ] (اِخ) شهرکی است [ از جبال ] انبوه و آبادان و با نعمت بسیار و خرم و هوای درست و راه حجاج خراسان. (حدود العالم).

کلمات هم‌قافیه با «روده»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ده» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید