معنی روبة
6 بازدید
[ رَ بَ / رو بَ ] (ع اِ) مایهٔ شیر یا بقیهٔ شیر. (منتهی الارب). مایه ای که در شیر افکنند تا ماست شود. «شُبْ شَوباً لک روبته»؛ مثلی است و در مورد کسی گفته میشود که کاری را بر عهده گیرد که در آن وی را بهره ای از نفع باشد و نظیر این مثل است: «احلبْ حَلَباً لک شطره». (از اقرب الموارد). مایهٔ شیر یا بقیهٔ شیر آشامیده شده. (از معجم متن اللغة). || آب منی گشن گردآمده از ترک گشنی یا آب منی آن گردآمده در زهدان. (از منتهی الارب) (از معجم متن اللغة). || حاجت، و گویند: فلان لایقوم بروبة اهله؛ یعنی فلان به برآوردن نیاز اهل خویش قیام نمیکند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مادهٔ زندگانی. (منتهی الارب). قوام عیش. (از اقرب الموارد). || فراهم آمدنگاه کار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || پاره ای از شب. (منتهی الارب). بهره ای از شب. (از اقرب الموارد). || پارهٔ گوشت. (منتهی الارب). قطعه ای از گوشت. (از اقرب الموارد). قطعه ای از چیزی یا از گوشت بویژه. (از معجم متن اللغة). || سیخ آهن سرکج که بدان شکار را از سوراخ آن بیرون کنند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || درویشی. (منتهی الارب). فقر. (اقرب الموارد). || درخت چنار. (منتهی الارب). شجرةالنلک ای الزعرور. (اقرب الموارد). شجرةالنلک، و فسره ابن السید الزعرور. (تاج العروس). || زمین نفیس جیّد بسیارگیاه. (منتهی الارب). زمین بسیارگیاه. (از اقرب الموارد). زمین مرغوب بسیار گیاه و درخت. (از معجم متن اللغة). || هر چیز که به اصلاح آورد چیزی را. (منتهی الارب) (از معجم متن اللغة). || عقل و گویند: انا اذ ذاک غلام لیس لی روبة. (از منتهی الارب). الروبة من الرجل؛ عقل وی. (از معجم متن اللغة). || (اِمص) کاهلی و سستی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «روبة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بة» برای سرودن شعر