معنی روب

معنی روب

6 بازدید
(اِمص) روفتن. (ناظم الاطباء). روبیدن: رفت و روب. || (نف مرخم) روبنده. (ناظم الاطباء). با کلمات دیگر ترکیب می یابد و معنی اسم فاعلی از آن اراده می شود: پاروب. جاروب. خاشه روب. خانه روب. لاروب. || (ن مف مرخم) روفته شده. خاک روب؛ یعنی خاک روفته شده. (ناظم الاطباء). و رجوع به رُفتن و روفتن شود.
(اِ) رُبّ. رجوع به رُبّ شود: عکرمه گفت: مَنّ چیزی بود مانند روبی سطبر. (تفسیر ابوالفتوح رازی).
[ رَ ] (ع مص) ماست شدن. (مصادر زوزنی). رابَ اللبنُ روباً؛ خفت شیر و جغرات شد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). غلظت یافتن و رسیدن شیر. (از معجم متن اللغة). ماست شدن شیر. کلچیدن. رُؤوب. (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد). و رجوع به رُؤوب شود. || سرگشته و شوریده رای و مست گردیدن از خواب و جز آن. (منتهی الارب). متحیر شدن. (از اقرب الموارد). || سست شدن از سیری شکم یا از غلبهٔ خواب یا گران جسم و گرانجان و بسته خاطر برخاستن. (از منتهی الارب) (از معجم متن اللغة) (از اقرب الموارد). رائب نعت است از آن. (منتهی الارب). رائب و اَرْوَب و رَوْبان نعت مذکر، و رائبة نعت مؤنث آن است. (از معجم متن اللغة). || مانده شدن. (منتهی الارب). مانده و کسل شدن. (از معجم متن اللغة). || دروغ گفتن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة). || رابَ دَمُهُ روباً؛ نزدیک هلاک رسید. (منتهی الارب). هنگام مرگ کسی فرارسیدن. (از معجم متن اللغة). || درهم شدن کار و خرد و رأی کسی. (از معجم متن اللغة) (از اقرب الموارد). || آمیختن، و در حدیث است که: لا شوب و لا روب فی البیع و الشراء؛ ای لا غش و لا تخلیط. (از منتهی الارب) (از لسان العرب) (از معجم متن اللغة)؛ یعنی غش و تخلیط در خرید و فروش نیست. || اصلاح کردن. (از معجم متن اللغة). || (اِ) شیر خفته یا مسکه برآورده. (از منتهی الارب). شیر ماست شده که کرهٔ آن را بیرون آورند. و گویند: «ما عنده شوب و لا روب»؛ و از شوب عسل و از روب شیر ماست شده را اراده کنند و گویند شوب، شوربا و روب، شیر است. (از اقرب الموارد).
(هندی، اِ) نقره. ابوریحان بیرونی در الجماهر در فصلی بعنوان «فی ذکرالفضة» آرد: هی [ یعنی سیم یا نقره ] بالرومیة ارجوسا و بالسریانیة سیما و بالفارسیة سیم و بالترکیة کمس (MMM گمش) و بالهندیة روب -انتهی. روپه. رجوع به روپه شود.
[ ] (اِخ) از ممالکی بود که مجاور سرحدات شرقی و شمالی ایران بود و نام عام امرای آنجا را روب خان می گفتند. رجوع به ایران در زمان ساسانیان تألیف کریستنسن ص ۵۲۴ شود.
(اِخ) دهی است به بلخ. (منتهی الارب). رؤب. رجوع به رؤب شود.

کلمات هم‌قافیه با «روب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید