معنی روا دیدن
7 بازدید
[ رَ دی دَ ] (مص مرکب) جایز دانستن. بمصلحت دیدن. پسندیده و مطلوب داشتن. مجاز شمردن. روا داشتن. رجوع به روا داشتن و روا شود: که شهری خنک بود و روشن هوا از آنجا گذشتن ندیدی روا.فردوسی. سر بارهٔ دژ بد اندر هوا ندیدند جنگ هوا را روا.فردوسی. چنان پروریدش که باد هوا بر او برگذشتن ندیدی روا. فردوسی. نه آزار زن جست رای عزیز نه آزار یوسف روا دید نیز. شمسی (یوسف و زلیخا). نیز نبینم روا اگر نه بگویمت بر مگسی خوب نیست ضربت فرهاد. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «روا دیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر