معنی روان داشتن
7 بازدید
[ رَ تَ ] (مص مرکب) روانه داشتن. فرستادن. ارسال کردن. روانه کردن : پس بنده بر سبیل فال این ناتمامی روان داشت امید زیارت دولت را... . (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || نافذ کردن. مجری کردن. انفاذ. تنفیذ: جورت که روان دارد بر عقل و دلم فرمان بر تا نبرد جانم هرچند روا داری. فتوحی مروزی. و رجوع به روان شود. - روان داشتن حکم؛ نافذ داشتن آن. (آنندراج): بخواه جان و دل بنده و روان بستان که حکم بر سر آزادگان روان داری. حافظ (از آنندراج). - روان داشتن کار؛ روبراه کردن آن. انجام دادن و تمام کردن آن : که همواره کارم به خوبی روان همی داشت آن مرد روشن روان.فردوسی. || جاری ساختن : تا روانم هست نامت بر زبان دارم روان تا وجودم هست خواهد بود نقشت در ضمیر. سعدی. || حفظ کردن. از بر کردن. نیک آموختن. روان کردن. - روان داشتن سبق و درس و ابجد و خط و سواد؛ کنایه است از از بر داشتن سبق و درس و... . (از آنندراج). رجوع به روان کردن و روان ساختن شود: سکوت مایهٔ علم است زآن سبب لب جوی خموش مانده خط موج را روان دارد. شفائی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «روان داشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر