معنی رواح

معنی رواح

6 بازدید
[ رَ ] (ع مص) شبانگاه شدن به جایی یا کاری کردن در آن. (از منتهی الارب). آمدن و رفتن در شامگاهان و کار کردن در آن و آن خلاف غُدُوّ است و مطلقاً به معنی آمد و شد نیز بکار رود. (از اقرب الموارد). سیر کردن در شبانگاه و این معنی اصل است و توسعاً رفتن و گشتن را گویند در هر زمان که باشد. (از معجم متن اللغة). شبانگاه رفتن. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل). شبانگاه شدن و آن ضد غدو است. (از آنندراج). || راح القومَ و راح الیهم رواحاً؛ شبانگاه رفت نزدیک ایشان. (از منتهی الارب) (از معجم متن اللغه). راح القومَ و راح الیهم و راح عندهم؛ رفت بسوی ایشان در شبانگاه. رَوح. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). و رجوع به رَوح شود. || شبانگاه بازگردیدن شتران. (از منتهی الارب). راحت الابل رواحاً؛ بازگشت شتر پس از فروشدن خورشید به شبجای خود. (از اقرب الموارد). بازگشت شتر تا استراحتگاه خود در شبانگاه و آن ضد سَرْح است. (از معجم متن اللغة). رائحة. (منتهی الارب) (معجم متن اللغة). || خوشبوی شدن بوی چیزی. (از معجم متن اللغة). رَوح. (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد). و رجوع به رَوح شود. || بالا برآمدن و شادمان گردیدن. (از منتهی الارب). مُشْرِف شدن بر کاری و شادمان گردیدن بدان. (از اقرب الموارد). نشاط و سبکی و اریحیت پیدا کردن بر چیزی و اشراق پیدا کردن و مسرور شدن بدان. (از معجم متن اللغة). راح. ریاحة. (منتهی الارب) (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد). رُؤوح. راحة. اَرْیَحیّة. (معجم متن اللغة) (از اقرب الموارد). روح. (منتهی الارب). و رجوع به راح و ریاحة و رؤوح و راحة و اریحیة و روح شود. || مردن. (از معجم متن اللغة). || (اِ) شبانگاه. (دهار). شبانگاه یا از وقت زوال تا شب و آن ضد غُدُوّ است. (از منتهی الارب). شبانگاه یا از زوال تا شب و آن در مقابل صباح است: خرجوا برواح من العشی؛ ای باول منه. (از اقرب الموارد). ضد غُدُوّ و آن وقتی است از فروشدن خورشید تا شب. (از معجم متن اللغة): بر این بلندی جز مر ترا اجازت نیست که باری آید نزدیک این غداة و رواح. مسعودسعد. نزل ارواح دوستان نونو به صباح و رواح بفرستد.خاقانی. از رواح تا صباح و از فلق تا غسق بر سر کوی دوست معتکف و مجاور بودی. (سندبادنامه ص ۱۸۸). || سرور که به حدوث یقین حاصل شود و یافتن آن سرور را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة). رَواحة. رَویحة. (معجم متن اللغة). رجوع به رواحة و رویحة شود.
[ رَ ] (اِخ) اسم موضعی است. (معجم البلدان).

کلمات هم‌قافیه با «رواح»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اح» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید