معنی رهط
6 بازدید
[ رَ ] (ع اِ) مردان از سه یا هفت تا ده یا از سه تا چهل بدون زنان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جماعتی قدر دوازده. (دهار). در اصطلاح رجال و درایه جماعتی از مردان را گویند که کمتر از ده و بیشتر از سه و یا هفت تا ده و یا بین ده و چهل باشد. (یاددشت مؤلف). || گروه جماعت مردان. گروه. (ترجمان القرآن چ دبیرسیاقی ص ۵۴) (دهار) (مهذب الاسماء): همچنان کان زاهد اندر سال قحط بود او خندان و گریان جمله رهط.مولوی. || نفر. تن: و اذا اضیف الی الرهط عدد یراد به النفس و الشخص؛ و منه فی القرآن:{/B «وَ کََانَ فِی اَلْمَدِینَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ»؛ ۱-۶۲۷:۴۸/}ای تسعة انفس. (از اقرب الموارد). || قوم و قبیلهٔ مرد. جمع است واحد از لفظ خود ندارد. ج، اَرهُط، اَرهِطَة، اَرهاط، رِهاط. جج، اَراهِط، اَراهیط. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). از لفظ خود جمع ندارد. ج، ارهط، ارهاط و جمع آن دو اراهط و اراهیط. (از اقرب الموارد). دوده. (مهذب الاسماء) (دهار): از آن رهط در پای ناحیت بعضی مانده اند. (تاریخ بیهقی). || دشمن. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نوع. نوعی از انواع، در حدیث است: لولا انه [ ای الکلب ] رهط لامرت بهدمه. (از یادداشت مؤلف). || پوست پاره ای بر شکل میزر که زنان حایض و کودکان بر میان بندند. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || پوست پاره ای که دوال دوال آن را تراشند و بر روی ستور اندازند. ج، اَرهاط، رِهاط. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). || مجمع درختان طلق خاردار. (ناظم الاطباء). || نحن ذورهط؛ یعنی فراهم شوندگانیم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ رَ ] (ع مص) دویدن. (ناظم الاطباء). || لقمهٔ بزرگ برداشتن. (ناظم الاطباء). لقمهٔ بزرگ برداشتن و گویند: «هو یرهط»؛ ای یأکل شدیداً، و عامه با «ل» به صورت «یلهط» تلفظ کنند. (از اقرب الموارد). || نیک بسیار خوردن. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء).[ رَ هَ ] (ع اِ) قوم و قبیلهٔ مرد که در آن زن نباشد و کمتر از ده نفر بود. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || رَهط. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به رَهط شود.
کلمات همقافیه با «رهط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هط» برای سرودن شعر