معنی رهرو
7 بازدید
[ رَ رَ / رُو ] (نف مرکب) راه رونده. سالک و مسافر. (ناظم الاطباء) (مجموعهٔ مترادفات ص ۳۳۱) (آنندراج). راهرو. (یادداشت مؤلف): ازین بسان ستاره به روز پنهانیم ز چشم خلق و به شب رهرویم و بیداریم. ناصرخسرو. اخترش رهبر است و رهرو ملک رأی با رأی رهبر اندازد.خاقانی. رهروم مقصد امکان به خراسان یابم تشنه ام مشرب احسان به خراسان یابم. خاقانی. به زاد و راحله ماندن طریق رهرو نیست همیشه سختی ره بر خر گرانبار است. ظهیر فاریابی. سگالش گریهای خاطرپسند که از رهروان باز دارد گزند.نظامی. رجوع به راهرو شود. - رهروان آخرت؛ طالبان آخرت که به دنیای دون بی اعتنا باشند. (ناظم الاطباء). - رهروان ازل؛ طالبان حق و سالکان دین. (از برهان) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). طالبان حق و سالکان راه. (انجمن آرا). - رهروان سحر؛ کنایه از سالکان شب زنده دار. (آنندراج) (انجمن آرا) (برهان) (از ناظم الاطباء). - رهروان طریقت؛ اهل سلوک. (ناظم الاطباء). - || عناصر چهارگانه. (ناظم الاطباء). - رهروان فلکی؛ کنایه از ستارگان سیار است. - رهروان گردون؛ هفت سیاره. (از ناظم الاطباء). کنایه از سبعهٔ سیاره است. (از برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). || پس رو. || مرید. || مبدع و اهل بدعت. (ناظم الاطباء). || (اِ مرکب) راهرو. گذرگاه. معبر. دهلیزگونه ای که میان دو اطاق یا دو سرای کنند آمد و شد را. (از یادداشت مؤلف). رجوع به راهرو در همهٔ معانی شود.
کلمات همقافیه با «رهرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر