معنی رنگ و بوی
6 بازدید
[ رَ گُ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) شأن و شوکت. (برهان قاطع). کر و فر. (برهان قاطع) (آنندراج). جلال و جمال. طمطراق. رونق و صفا. اعتبار و شکوه. زیبایی و وجاهت و با لفظ گرفتن و کشیدن و داشتن مستعمل است. (آنندراج): بر آن تخت سودابهٔ ماهروی بسان بهشتی پر از رنگ و بوی.فردوسی. چو آمد به ترمد در و بام و کوی بسان بهاران پر از رنگ و بوی.فردوسی. ابا پیل گردون کش و رنگ و بوی ز خاور به ایران نهادند روی.فردوسی. چو کهتر چنین باشد و مهتر اوی نماند بر این بوم و بر رنگ و بوی.فردوسی. ای گل تو نیز خاطر بلبل نگاه دار کآنجا که رنگ و بوی بود گفتگو بود.حافظ. - رنگ و بوی آمدن از چیزی کسی را؛ نفع و فایده رسیدن. رجوع به رنگ ذیل معنی نفع و فایده شود: بهنگام پدرود کردنش گفت: که آزار داری ز من در نهفت اگر هست با شاه ایران مگوی نیاید ترا زین سخن رنگ و بوی.فردوسی. - رنگ و بوی بشدن؛ بی رونق و اعتبار شدن. شکوه و عظمت را از دست دادن : بر رستم آمد یکی [ طوس ] چاره جوی که امروز از این کار شد رنگ و بوی. فردوسی. - رنگ و بوی پراکنده شدن از جایی؛ سعادت و خرمی و رونق از آن جای برفتن. رجوع به رنگ و بوی بشدن شود: از ایران پراکنده شد رنگ و بوی سراسر به ویرانی آورد روی.فردوسی. - رنگ و بوی دادن به کاری؛ سر و صورت دادن به آن. به آیین و وضع صحیح بازآوردن آن کار: شد آیین گشسپ اندر آن راه جوی که آن رای را چون دهد رنگ و بوی. فردوسی. - رنگ و بوی دور شدن از کسی؛ بی اعتبار شدن. رفتن حیثیت و آبروی از کسی : چو خاقان چین زینهاری شود از آن برتری سوی خواری شود شهنشاه شاید که بخشد بر اوی چو یکباره زو دور شد رنگ و بوی.فردوسی. - رنگ و بوی نماندن؛ رونق و اعتباری نماندن. سعادت و خرمی و شکوه از جایی برفتن. رجوع به ترکیبات رنگ و بوی بشدن و رنگ و بوی پراکنده شدن شود: چو کهتر چنین باشد و مهتر اوی نماند بدین مرز ما رنگ و بوی.فردوسی. || استعداد تمام. (برهان قاطع). || مجازاً، اوضاع. حالات. (یادداشت مؤلف): دگر کس نیارست گفتن بدوی که این کار خود چیست وین رنگ و بوی. فردوسی. || لون و عطر. سرخی و سپیدی و سیاهی و عطریات که زنان زینت را بکار برند. (از یادداشت مؤلف): شخودند روی و بکندند موی گسستند پیرایه و رنگ و بوی.فردوسی. دهد حسن عالم سراسر بدوی کند بی نیازش ز رنگ و ز بوی.فردوسی. به دیبا و دینار و زر و درم به رنگ و به بوی و به بیش و به کم بیاراست او را چو خرم بهار فرستاد در شب بر شهریار.فردوسی. - بی رنگ و بوی؛ بدون زینت و زیور. آشفته حال و ژولیده : از ایرانیان هرکه بد نامجوی پیاده برفتند بی رنگ و بوی .فردوسی.
کلمات همقافیه با «رنگ و بوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر