معنی رندی
6 بازدید
[ رِ ] (حامص) رند بودن. در حالت و هیئت و افکار و عقاید چون رندان بودن. زیرکی و غداری و نیرنگ سازی : نخواهی بیش و نپسندی ز فرزندان بسیارت مگر آن را کز او ناید به جز بدفعلی و رندی. ناصرخسرو. بعون اللََّه نه ای معروف و مشهور چون عوّانان به قلاّشی و رندی.سوزنی. || انکار اهل قید و صلاح و عدم توجه به ظواهر مسائل شرعی : دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید. حافظ. مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند هر آن قسمت که آنجا شد کم و افزون نخواهد شد. حافظ. زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند. حافظ. چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی. حافظ. و رجوع به رند شود.[ رَ ] (ص نسبی) جلادهنده و هموارکننده. || (اِ) براده. خاک اره. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس).
کلمات همقافیه با «رندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر