معنی رمیدن
8 بازدید
[ رَ دَ ] (مص) نفرت گرفتن. (آنندراج). احتراز نمودن بواسطهٔ نفرت و کراهت. (ناظم الاطباء). شمیدن. (برهان). انحیاش. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). استنفار. (از منتهی الارب). نفار. نفور. (تاج المصادر بیهقی): رمیدند از آن پهلو نامور دلاور بیامد بنزدیک در.فردوسی. رمیدند از او رزمسازان چین شده خیره سالار توران زمین.فردوسی. به خوردن چو کردند سویش بسیچ رمیدند از وی نخوردند هیچ.فردوسی. پرخاش مکن سخن بیاموز از من چه رمی چو خر ز قسور.ناصرخسرو. از من چو خر ز شیر مرم چندین ساکن سخن شنو که نه سکینم.ناصرخسرو. یار مار است چون روی بدرش مار یار است چون رمی ز برش.سنائی. و کار نیز تنگ مگیر که برمند. (کلیله و دمنه). خواب دیده فیل تو هندوستان که رمیدستی ز حلقهٔ دوستان.مولوی. ملک در خشم شد و مر او را به سیاهی بخشید... هیکلی که صخر جنی از طلعت او برمیدی. (گلستان). - دررمیدن؛ احتراز کردن بواسطهٔ نفرت و کراهت. نفرت پیدا کردن. رمیدن : [ نصربن احمد سامانی ] فرمانهای عظیم می داد از سر خشم تا مردم از وی دررمیدند. (تاریخ بیهقی). - || گریختن. فرار کردن. تار و مار شدن. پراکنده شدن : امیر دریازید و یکی را عمود بیست منی بر سینه زد... آن بود غوریان دررمیدند و هزیمت شدند. (تاریخ بیهقی). از پیش وی دررمیدند چنانکه روبهان از پیش شیر نر گریزند. (تاریخ بیهقی). - دل رمیدن از؛ نفرت کردن از چیزی. بیزار شدن از چیزی : مرا که سال به هفتادوشش رسید رمید دلم ز شلهٔ صابوته و ز هرهٔ تاز.قریع الدهر. || پریدن از بیم. (ناظم الاطباء). دور شدن با وحشت. (فرهنگ نظام). دور شدن جانوری با وحشت از چیزی یا کسی یا حیوانی دیگر. ترسان شدن و آشفته و پریشان شدن حیوان از چیزی یا کسی و یا حیوانی نادیده و غیرعادی : چو آهوبره از بر شیر نر رمیدند یکسر از این گاوسر.فردوسی. رمد شیر از او هر کجا بگذرد به یک زخم پیل ژیان بشکرد. (گرشاسب نامه). ز روبه رمد شیر نادیده جنگ سگ جنگ دیده بدرد پلنگ.سعدی. - از جای رمیدن؛ پریدن از بیم و ترس. (ناظم الاطباء ذیل رمیدن): رمیدند پیلان و اسبان ز جای سپردند مر خیمه ها را بپای.(گرشاسب نامه). || آشفته و پریشان شدن. || مضطرب گشتن. (ناظم الاطباء). || بیهوش شدن. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «رمیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر