معنی رمق

معنی رمق

8 بازدید
[ رَ ] (ع مص) نگریستن به کسی. (تاج المصادر بیهقی). نگریستن یا به نگاه سبک نگریستن کسی را. (از منتهی الارب). نگریستن کسی را به نگاه سبک. (از اقرب الموارد). || طول دادن نگریستن را بر کسی. (از اقرب الموارد). رمق به بصر کسی را؛ با مراقبت و مواظبت چشم بدنبال وی داشتن. (از متن اللغه).
[ رَ مِ ] (ع ص) عیش رمق؛ اندک از معیشت که باقی جان را نگاه دارد. (منتهی الارب). آنچه رمق را حفظ کند. (از اقرب الموارد). رُمْقة. رَماق. رِماق. مُرَمَّق. (از متن اللغة). رجوع به رمقة و رماق و مرمق شود.
[ رُمْ مَ ] (ع ص) ضعیف و سست. (منتهی الارب). ضعیف. (از اقرب الموارد).
[ رُ مُ ] (ع ص، اِ) درویشان که روزگار را به اندک معیشت گذارند. جِ رامِق و رَموق. (منتهی الارب). فقیرانی که به اندک مایه از معیشت اکتفاء کنند. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || بدخواهان. (منتهی الارب). حاسدان. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). حسودان. || اندکی از مایهٔ زندگی. (از متن اللغة).
[ رَ مَ ] (ع اِ) باقی جان. (دهار) (منتهی الارب). باقی دمه. (دهار). بقیهٔ حیات. ج، ارماق. (از اقرب الموارد). حُشاشة. (السامی). بقیهٔ جان. (غیاث اللغات). نفس آخرین. (از متن اللغة). رمخ و باقی جان. (ناظم الاطباء): مرا سد رمق حاصل می بود. (کلیله و دمنه). و مژده داد که خواجه را رمقی باقی است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۷۴). و در حفظ رمق می کوشیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۶). کسی در بیابان سگی تشنه یافت برون از رمق در حیاتش نیافت.سعدی. - رمق ماندن؛ هنوز زنده بودن. هنوز روح از بدن کاملاً مفارقت نکردن : از من رمقی به سعی ساقی مانده ست وز صحبت خلق بی وفاقی مانده ست. (منسوب به خیام). گو رمقی بیش نماند از ضعیف چند کند صورت بیجان بقا.سعدی. بعد شبان روزی دگر بر کنار افتاد از حیاتش رمقی مانده. (گلستان). - سد رمق کردن؛ مانع فراق جان از بدن شدن. جلو مفارقت روح را گرفتن : و بعضی به گیاه و کشت سد رمق می کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۶). || در تداول فارسی زبانان، زور. قوت. قدرت. تاب و توان : و من چون اندک رمقی بازیافتم... (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۲۹). - از رمق افتادن؛ تاب و توان از دست دادن. کوفته و مانده شدن. مثلاً گویند: امروز از بس راه رفتیم از رمق افتادیم. - امثال: رقم رمق می خواهد، نظیر: بهتر از تیغ سخن را نبود هیچ ظهیر. ناصرخسرو. نفوذ حکم موقوف به قدرت و زور است. رجوع به امثال و حکم شود. || قوت در غذا. خاصیت غذایی: این آبگوشت رمق ندارد؛ یعنی خاصیت و مادهٔ غذایی آن اندک است.
[ رَ مَ ] (معرب، اِ) رمهٔ گوسپندان. ج، رماق و آن معرب رمه است. (از منتهی الارب). گله ای از گوسفند و آن معرب رمهٔ فارسی است. (از اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «رمق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید